خداوندا خون شهيدان مارا پامال سم ستوران مپسند!

مادر سلام
خانه ات آبادان
گفتم که خانه ات ..
در نامه ی تو خواندم و دانستم، بيداد زخم ظالم موشک، سقف گلين خانه ی مارا به خاک ريخت
مادر غمت مباد که پاهای ما بپاست
دست تو، دست من، دست هزار من
می سازد و دوباره می آغازد
هرآنچه را كه تير فتنه برمی اندازد

گفتی آنشب که موشک آمد و ويران کرد
مريم به خواب بود
فردا فقط عروسک خونينش برجای مانده بود
يک هفته بعد نيز يک پيرمرد
دست به خون نشسته ی مريم را، از ميان قلب سرخ باغچه خانه اش، در لا به لای گريه ی گلها جست
مظلوم کوچكم اينگونه در شقاوت ظلمی بزرگ سوخت ...
مادر غمت مباد که تاريخ جنگ ما با خون پاک و روشن مريم نوشته خواهد شد
با دل نگاه کن..
تاريخ پر تلالوء مظلومان سرشار از شکفتن مريم هاست!
مادر اين نامه را از جبهه ی جنوب، از سرزمين زخمی خوزستان، از سرزمين راز شهادت، با خون پاک و روشن مريم برايت مينويسم و می گويم 
مادر غمت مباد!

مادر اينجا حضور روشن ايثار جاريتر از تلاطم کارون است! 
در يك شب حماسه و حمله، بربام خاكريز، من گرماى يك ستاره قرمز را با دو دست خويش چشيدم!

مادر اينجا حضور ناب خدا جاريست
اينجا هميشه فرصت بيداريست

مادر اينجا فرصت برای نامه نوشتن کم است
چشم تفنگ منتظر پنجه ی من است

چشم انتظار باش
خدا حافظ

/ 8 نظر / 5 بازدید
خدای خورشید

سلام ...نيومده اول شدم .... به هر حال خیلی خوشحال شدم که با وبلاگ فوق العاده قشنگت آشنا شدم ...برات آرزوی موفقيت ميکنم

حیات خلوت

سلام خواهريه من.... دلم گرفت باز...از نوشته هات...از عشق گويا هات....دلت پاکت رو هنوز حسودی می کنم!مثل دفعه اول...يادته نه؟ اومدم دفعه اول که اينجا گفتم اينجا دل پاک بوی بارون محبت می ده! بهش حسودی می کنم! تو هم گفتی اين اسمش حسودی نيست! اما هنوز هست که هست! چه قدر اين جمله ها قشنگ بود و چه راحت با اين اهنگ ارکستر گريه من شروع به نواختن کرد.... چشم هايت را مهربان .... اندکی قرض بده...بايد دنيا را ببينم من ........:( يا علی

میثم

حسودیم می شود، من رفتنتان را حسودیم می شود، از بام پست پریدنتان را، حسودیم می شود،این تبسم راحت که می شکفد روی چهرتان،این خواب راحتتان را، حسودیم می شود....نوایی که شما را خواند و حا ل خاموش است، نبودنتان را حسودیم می شود...

میثم

آره همسایه...اومدن و ویران کردن و...اما حاشا که...سراپا اگر زرد و پژمرده ایم، ولی دل به پاییز نسپرده ایم، چو گلدان خالی لب پنجره، پر از خاطرات ترک خورده ایم... اون چیزی که خونهای انقلاب ساختن، چیزی نبود که بشه خرابش کرد، جنوب هنوز می درخشه، زخم خورده هست...اما...تن بی زخم مثل ایمان بی شکه، می دونم که می فهمید چی میگم...دستتون سبز...دلمو صفا دادید با یاد جنوب...کاش آبجی انیس هم اینو بخونه

farhad

مادر سلام.خانه ات ابادان.گفتم خانه ات.به ياد نامه ي چند سال پيشم افتادم.يادت هست مادر؟....همان نامه اي كه از سرزمين راز شهادت با خون پاك و روشن مريم برايت نوشتم؟يادت هست؟....راستي.حال مريم چطور است؟هنوز هم با همان عروسك زيبا مشغول بازيهاي كودكانه اش است؟.....راستش مادر.به مريم و مريم ها حسوديم ميشود.....نه فقط به مريم ها كه به همه ي انهايي كه رفتند حسوديم ميشوند......خوشا به سعادتشان.....مادر.مريم و تو و دوستانم رفتيد و مرا تنها گذاشتيد..مرا با انبوهي از درد و مشقت رها كرديد.......مادر دلم تنگ است........مادر سينه ام درد مي كند...اما فريادرسي نيست....مادر ديگر اينجا حضور ناب خدا جاري نيست.......مادر اينجا ديگر فرصت بيداري هم نيست.........مادر اكنون بجاي تفنگ چشم ويلچر منتظر پنجه ي من است.........مادر پاهايم سست شده اند.......مادر كجايي كه مرا ببيني و خون بگريي..........مادر اينجا فرصت براي نوشتن بسيار است....بسيار.......اما افسوس كه ديگر رمقي نيست.....مادر چشم انتظارم باش.....همين روزها بسويت خواهم امد........خداحافظ

mehdi

در اين ميان .. آرام و بي صدا .. در افق .. جايى ميان سحر بوسه هاى داغ زمين و آسمان .. در دفتر حياط .. 2 نام تازه نوشته شد: باران به وزن عشق پاييز به رسم عيد!///////سلام.....محشر بود////////

soha

سلام ... خيلس قشنگ بود مثل هميشه .. اما دلگير بود مثل ..................