شب بخیر فرمانده

1)

چیزی در امروز هست

که عطر تو را دارد

میگویند

بیست و چهار بهار پیش

میلاد مبارکت

از امروز گذشته است

از امروز گذشته ای و

پیراهنت را به روزهای دیگر کشیده ای

بوی تو را دارد امروز

حضرت امیدهای من

فرمانده

 

 

 

2)

سخت و سنگین و ملالت بار

این روزها دارند خودشان را از روی اجساد ما میگذرانند

جای پای تقویم

زیر پلکهایم افتاده

و کم کم تا چند صباح بعد

گیسوهایم را میتوانم توی برف ها استتار کنم

دلم میخواست

یک کسی را داشتیم

که با صدای کودکانه اش

بی بی صدایمان می کرد

- بی بی .. بی بی .. بی بی جان کجایی؟

- جان بی بی عزیزکم .. جان بی بی ... همین جام ..

.

.

همین جام
.

.

ز غمت به سینه کم آتشی

که نزد زمانه کما تشی

 

 

 

3)
امروزصبح است

و دوباره روز از نو و روزی از نو

من این بار ِ سیاه ِ سنگین را تا کجا باید برایت بیاورم؟

پدرم سالها پیش خیلی سعی کرده بود پرستارها را واردار کند من را قبل از ساعت دوازده شب به دنیا بیاورند

5 دقیقه مانده به دوازده آمدیم

که مصادف باشیم با میلاد کسی که قرار است یک روزی یک کاری از دستش بربیاید

کسی که همان است

خود خودش است

دروغی و فریبی و وعیدی درکار نیست

حالا فکر کنم پشیمان است

پدرم

 

 

 

4)

خواهرم بدو بدو تازه از مدرسه برگشته است

دارد هول هول رخت و لباس و کیفش را میکند که برود سراغ بازی

یک خوردنی سبز و شیرین یخی برایم آورده که یادش میدهم خودمان که بچه بودیم چطور با یک حرکت از وسط نصفش میکردیم و احتیاجی به چاقو و این قرتی بازی ها نبود

توی همین هیر وبیر میگوید امروز توی بنویسیمشان نوشته بوده اسم نویسندگان و شاعرانی که میشناسید را بنویسید و او هم نوشته نفیسه علوی نفیسه علوی

 

 

 

5)

انسیه شاه حسینی را دوستش دارم

به خاطر همه چیزش

آن تیپ و قیافه ساده ی آفتاب خورده و لحن و دغدغه های جنوبی اش

و اینکه بلد است حرف من را بگذارد توی دهان یک دختر بومی سرمه کشیده یک طوری که جور دربیاید

گاهی که فیلمهایش را میبینم دلم میخواهد برایش یک چایی ای چیزی بریزم

بعد یک سکانس کوتاه آن لباس جنگی پسرانه را بپوشم و چفیه را دور سرم بپیچم و در سکوت و لنگ لنگان از جلوی دوربینش رد بشوم و بروم که بروم

 

 

 

6)
از زیارت تو برگشته است

شعری که نمیداند ناگهان چگونه آغاز میشود

 

از زیارت تو برگشته است

هر زنی که سبوی سنگینی بر دوش و

کودکی در پی دارد

آب

بلد است چگونه صدایت کند

جوری که تمام رودهای رفته برگردندو

دریا موج بلندی بردارد

هرچند تو باز نگردی

 

از زیارت تو برگشته است

مادرم

وقتی کنار اجاق می ایستد و

بی دلیل لبخند می زند

بی دلیل آفتاب می افتد روی فرش های حال

زنگ در را می زنند

مهمان عزیزی می رسد

حالمان خوب است

 

از زیارت تو برگشته اند

عکاسان برگزیده دوسالانه ها

و نقاشان آب مرکب

که حرف دیگری

برای گفتن ندارند

 

از زیارت تو برگشته ام

وقتی

نمی دانم این شعر را

چگونه تمام کنم

 

 

 

پی نوشت)

بحث نخواستن نیست خیلی وقت است میدانم

بحث نتوانستن است

باید برای شما ساده باشد

خدا کند برای شما ساده باشد

خدا کند ...

.

/ 169 نظر / 31 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مازیار

راستی متن ناه من به حضرت امام کامل شده 1ای همه چیزشم هستم می خوام تا پیش سید حسن برم

غزل خونه

سلام مرسی از نظر و حضورت... چه کوتاه و دلگیر نوشتی نظرت رو... راستی بالاخره وقت کردم سری به مدیریت لینک دوستان وبلاگم بزنم و با افتخار وبلاگ شما رو هم لینک کردم...

روشنک

سلام. وبلاگ جذاب و دلنشینی دارید. من تازگیا به دنیای مجازی پیوستم. خوشحال میشم به وبلاگم سر بزنین و نظر بدین

محمد قاسمی

سلام لینکتان کردم در وبلاگم و با برزخ بروزم. موفق باش!

مازیار

به روزم و منتظر نظر زیبایتان و یک عذر خواهی ویژه بابت خرده توهین قبلی ام[راک]

مهران

از زیارت تو برگشته است شعری که نمیداند ناگهان چگونه آغاز میشود خیلی خوب بود، مرسی.[لبخند]

روشنک

سلام.من وبلاگ شما رو لینک کردم. خوشحال می شم اگه شما هم منو لینک کنید و به وبلاگم سر بزنید.

مازیار

توهین من توهین تلقی نمی کنم من از حد اقل اطلاعات حرف می زنم خیلی توهین آمیزه با اطلاعات زیر صفر دنبال مطالبات حد اکثری باشیم

مازیار

از قلم نیست از رنجه از خون نیست دیگه جنون و مرگه به هر حال با هر نوع تفکر یا دیدی دارم به این فکر می کنم کاش22 خردادی نبود کاش هنوز روزگارمان بر منوال گذشته بود کاش هنوز... نمی دانم چه کسی(نمی دانم؟) ما را ملتی را با هم دشمن کرد چه کسی مهر را نفرت کرد عشق را به خون و خون را به رسم عادی زمانه بدل کرد چه کسی آه فرو خورده ملتی را نشنید و سکوتشان را با نفیر گلوله در هم شکست چه کسی مهر را به کین و دوستی را به دشمنی بدل کرد تا پای صندوق پیکری بودیم واحد اما حالا... هر چه هستیم دیگر واحد نیستیم هزار تکه ایم هر کس به سویی و این خیلی غم انگیز است کاش از درون صندوق سیدی سبز رپوش بیرون می آمد(نیامد؟) هر چه کردم نتوانستم این ها را پیش شما خواهر امین نگویم این یک بیت را هم از ما داشته باشید:میر ما میر ماند افسانه شد/باز هم خاک وطن ویرانه شد[گل]

عرشیا عشقی

سلام امیدوارم خب باشی نفیسه جان با یک کار آزاد به نام "ریختنِ خونآدما" و یک ترانه به نام "زنده باد آواز آزادی" به روزم خوشحال می شم سراغم بایای وقت خوش