کوچه باغ



در اوايل پاييز برگ ريز عشق
روي آخرين درخت كوچه باغ پير
فرشتهء كوچكى منتظر نشسته بود ..

به سحر گلوى نقره گون خويش
آوازهاى سرزمين نور مى سرود
براى سار كوچكى كه دل شكسته بود ...

ماه از سر شب تشنه و عاشقانه حال
بر گيس قرص تاريك نيمه مست خود
هزار رج غزل و ستاره و مهتاب بسته بود ..

باد، سرد و موزيانه مي وزيد
در لابه لاى برگهاى پاى ريز باغ،
شب سرد از نيمه هم گذشته بود ...

بر تن كوچه باغ لخت چند صباح پيش
برگهاى رنگ رنگ پاييز نو رسيده و،
مهتاب حريرباف مداوم شب، جامه گشته بود ..

ناگاه صداى خشك قدمهايى آشنا
-آشنا مثل همه ى كفشهاى در سفر-
سكوت يكنواخت شبانه را شكست

شكاف كوچكى از سايه اى غريب
كه بی خبر از انتهاى شب آمده بود
بر تن مهتاب حريرگون نشست ..

زير آخرين درخت كوچه باغ، بر زمين
ازشكاف، صداى قدم ها و سايه ى غريب
طرح هيبت يك مرد نقش بست ..

فرشته آرام در گوش سار نجوا كرد:
دشت امشب كوچه باغ هم رسيد!
باز بند دل آسمان ز هم گسست ..

هيچ اتفاق تازه اى نبود، همه منتظر
فرشته از درخت به زير پر كشيد..
درست روبروى صورت مرد بر زمين نشست..

مشت گشود زير چانه ى مرد
- مرد غمگين دلشكسته كه بينا به او نبود-
در انتظار چكيدن اشك چشم بست ..

زياد خسته نشد مشت كوچكش
مرد امشب از آن خسته دل ها بود!
حجيم بغض .. رنجور دل .. سياه مست ..

با اولين فغان باد و هق هق سنگين جان
قطره ها تند چكيد و سحر جارى شد
يك مشت ستاره! ماند بر كف دست ..

فرشته چشم گشود و مشت خويش ديد
دست كشيد از صيد ستاره ها
سوى وعده گاه ماه پر كشيد

پس از لحظه اى به روشنى آب و آفتاب
فرشته پيش ماه حساب پس مى داد:
يك مشت ستاره، سهم امشب آسمان رسيد!

حالا هزار سال بود كه آسمان شب
اينگونه پر ستاره مى شد: از سحر اشك عشق!
اشكى كه از قلب عاشق يك مرد مى چكيد ..

***



به کودکی همسفرم .. بى دليل .. يک شب مانده به سفر ..

/ 32 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حامد

چه بگم ... که اگه اون خواب نديده بودی .. کاش من هم می تونستم هنوز رتحت بنويسم .. اما خوابت ... شايد کمی بايد حرف بزنم ... از اين که خودم هم خواب ديده ام که بايد امانتی های را از دوستام بگيرم .. باورم کن ..اگه خواستيد .. اين ميل من

joolipooli

سلام نفيس جان خوبی عزيزم خانومی بهت لينک داديم که ببينيمت اما مث اينکه سرت خيلی شلوغه اشکال نداره ناز نوشتی مث هميشه مث خودت اين آهنگ هم که آخرشه من خيلی دوستش دارم به کلبه منم سر بزنی بد نميگذره ها ... خوش باشی

naime

بانو بانو.اين چه اهنگ اب زرشکيه که برات فرستادند.در شان شما نیست.راستی بانو فاتحه هات بهم رسيد.جات خالی اين بالا خيلی خوشيم.وقت کردی بيا بهشت زهرا يک گپی بزنيم...

مينا

نفيسي جونم سلام.خوبي خانمي؟دلم برايت خيلي تنگ شده.نوشته زيبايت را خوندم خيلي عالي بود.گفتم يك كامنت كوچولو برايت بگذارم .دوباره مي آيم.التماس دعا

حامد

به دختر روياهای زندگی ... غزل بانوی عصر دهکده نمی دانم چه قد بزرگ اينترنت ...آخر ستاره ها را اين روزها به جای اسمان در نوشته ها می جويم ... و فرشته ها را به جای عرش خدا در زمين خاکی بی حد و مرزش....خب تو هم نوشتن را سخت کردی.... اين که چه می شود نوشت .. داستانی است که کم از دشواری وظيفه ندارد... چون <لقد خلقنا الانسان فی کبد> را ايجاز قرآن با شکوه دانسته اند...آری دشوار بود ... و انسان <ظلوما جهولا> ... اما يک چيز داشت آدمی که آن فرشته های عرش نداشتند.... می دانی بانو... آن ها خواب نديده بودند که بايد امانتی بگيرند..اما آدم خواب ديده بود که در زمين نه خيلی پاک خدا يک چيز هست که در عرش بزرگ خدا نيست ... آن <عشق> بود بانو... عشق را ... سخت بود اما .. پس نه کو ها و آسمان ها به دوش کشيدند و نه فرشته های راحت از هر چه زندگی ... اما آدمی پذيرفت ... بار امانت را آخر آدمی دوست داشت.. همين که می بينی با همه رنجی که می برد اما هنوز دل باخته آسمان راستکی خداست ... همين آن نشانه بزرگ است که تو می جويی..... بگذار صادقانه بگويم ...

حامد

اين جهان همه نشانه است به آن حادثه بزرگ... که نه زمانش را آدمی می داند و نه شخص حادثه آفرين را.. اما عشق روزی دل را تسخير خواهدکرد... و فرشته ها بار ديگر دستور <سجده> را مجبور به اجرا هستند ... و عرش می لرزد از بزرگی آن قلب خاکی .... که يک قطه خونش تپش خورشيد درخشان خدا است...می بينی اين جا هم نمی گذارند من يکپارچه سخن برانم . پاره می کنند کلامم را .. خيلی از آن ها که گفتند و گفته ايم .حرف بيهوده است . آمده ايم عشق را تجربه کنيم.و اگر تجربه کرديم .. ديگر بس است... نيازی به تکرار نيست..می توان صحنه را ترک کرد و بازی را واگذار . اين از آن بازی هايی است که اگر بخواهی ببری ُ بازنده مسلمی. اين بازی .. فقط بازنده ها را به ياد دارد .. چون فرهاد هنوز مقدس است . و مجنون ها هنوز آواره بيابان های بی انتهای خدا . اين همه نوشتم که بگويم هنوز .. آری تعبير خوابت . شايد من اول اشاره کردم به آن .. يک نشانه است اما همه عالم را من يکی نشانه می گيرم بر چی ؟بر قشنگی بازی که خدا دارد نظاره می کند. همين تا بعد . برای بانوی اردی بهشت بود اينها .تقديم با يک سبد گل .اين ها را در ذهنت به هر رنگی که دوست تر داری نقاشی کن

امیر

سلام نفيس عزيز...صدا کردم، «دیگر برای کوچه باغ ها دل تنگ نخواهی شد.» نشنید...بر آن بودم که این دانه های ِ غریب را تکه زمینی بر آرم، در گوشه ای از همین اتاق، از ذرّه های ِ نا پیدای ِ غباری که از سینه هامان بر می خیزد و از روزن می گریزد...موفق باشی

قبر من هنوز از تو می سوزد

سلام..........خسته نباشی.........اشنا هستم ......اسمم عوض شده ........به روز کردم.....منتظرتم........يادت نره.........منتظرم.....به اميد خدا

خدابيامرز

سلام .سلام می کنم و به آهنگ گوش می دهم! شعر را خواهم خواند.حالا نه!