یک طوری که انگار ..

 

 

١)

انگار گفته بودی:

من طلبنی وجدنی
و من وجدنی عرفنی
و من عرفنی احبّنی
و من احبّنی عشقنی
و من عشقنی عشقته
و من عشقته قتلته
و من قتلته فعلیّ دیته
و من علیّ دیته فانا دیته

 

ماه .. ماه حرام است خونبهای من.

 

 

٢)

تفنگت بود

ناموست

زنت

عشقت

خدایت

مادر صدها فشنگت بود

صدها بار بر دوشت سوارش کردی و

بردی

خیالت بچه ی معشوقه ی مرحومه ی بور و قشنگت بود

زمین بگذار نعشم را

به کارت، کار نان دارت نمی آیم

به رخت و ساعت و کیفت

به طرز ناز تشریفت

به قرص ترک سیگارت

به شلوارت

به معشوق فلان کارت نمی آیم

زمین بگذار
دست بی نمازت را از آیات تنم بردار

ناموست

زنت

عشقت

خدایت

دوست دوران جنگت

مادر تیر و فشنگت

نیستم دیگر

تفنگت ...

کیستم دیگر؟

 

 

٣)

یک وقتهایی فکر می کنم عشق می کنی آرزوی چیزهایی را که عشق نمی کنی به آدم بدهی بیندازی توی دل آدم و بنشینی آرزو به دل ماندن آدم را ببینی و عشق کنی

یک زنی دارد توی تلویزیون کلنگ میزند و قبر می کند. درحالی که بچه ی سیاهش را با پارچه ی بزرگی به پشتش بسته و احتمالا می خواهد اجساد مردان خانواده اش را نگذارد که روی زمین بمانند

دور برش را طبیعت سبز قشنگی برداشته یک طوری که انگار آتش جنگ به مرزهای بهشت شمالی کشیده شده باشد

میروم توی نخ بچه ی سیاهی که یک طوری به خواب رفته که انگار نه ضربه ی کلنگ را حس می کند نه صدای جر خوردن خاک را میشنود.

ببین هرچقدر هم که اوضاع شیش و هشت باشد

هرچقدر هم که تا خرخره توی بدبختی فرو رفته باشی

همین که پاره ی تنت را بتوانی یک طوری بخوابانی که انگار زیر کرسی دی ماه خوابیده

همین

آرزوی بزرگی ست

شما عشق کن

 

 

 

۴)

تفنگش را برداشت

دهانش را باز کرد و

کلمه ای گفت

گفت

......

نام تو

صدا خفه کنی بود

بر دهانش

 

***

 

تفنگش را برداشت

روسری اش را محکمتر کرد

و بنا گذاشت بر دویدن

باد

دزد ناموس تو بود

مویش را میگرفت و

بوی باروت می داد

 

***

 

تفنگش را برداشت

اسبش را هی کرد و

بی مهابا رفت

سرخی سیلی ها

ایلیاتیش کرده بود

 

 

 

 

 

۵)

"بزرگ شدن جنایت است "  «آخرین تانگو در پاریس»

 

 

 

۶)

وصیتنامه یک شهیدی کنار دستم است که رفیق شفیق جوانی های پدرم بوده

جوانی ای که می گویم شما یک کوچه از جنگ و انقلاب بروی عقب تر میوفتی توی آزادراه زمان شاه

از همانجا باید بیایی جلو

آرام

یکطوری که نه خوشی ها و ماجراجویی هایش را از قلم بیندازی

نه کوکتل ملوتوف و همافران و کمیته و کاروان جهاد دانشگاه ملی و لانه ی جاسوسی را

یک طوری که بتوانی پارتیزان مسلمان را تصور کنی

و بگویی چمران، بی که یاد سرزمین عجایب بیوفتی

همینجاهاست که تیر یکی از تیربارهای روسی میخورد صاف توی شقیقه ات

و این میشود که دیگر وقتش است وصیتنامه ات را باز کنند

.

.

بوی خاک میزند بالا توی پیشانیم

بوی گوشت سوخته و خون و باند

بوی برزنت نمدار

بعد همه ش محو میشود

انگار یکی ته وان مغزت را سوراخ کرده باشد

صدای رییس جمهور محبوب و بانفودمان از لای انگشتهای فشرده بر گوشهایم نفوذ می کند

/ 135 نظر / 31 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فاطمه اختصاری

آه من در این آیه تو را آه کشیدم . . مرسی نفیسه جون که اومدی نمی دونی یک لحظه چه احساس دوگانه ای داشتم خوشحال از اینکه کامنت و کلماتت رو می خوندم و غمگین . . گاهی حس می کنم وبلاگ داشتن مزخرفه ولی وقتی می بینم می تونم دوستای خوبی مثل تورو پیدا کنم پشیمون می شم از حرفم . اینو جدی گفتم . و بعضی از ما واقعا نمی دونیم که چه انرژی لای کلماتمون داریم مرسی باز هم

فاطمه اختصاری

راستی یادم نیست قبلا لینکیذه بودمت یا نه به هر حال لینکیدم با اجازه

سعید

سلام نه کلا تو کار ساختمون سازی نیستم... با همین کلمات نرم نمی‌تونم کنار بیام چه برسه به سیمان و آجر سخت... که تابستانش داغ است و جهنم و زمستانش سخت است و بی روح...

امیر

کجایی دخترک؟/////////////////////یا عشق

صالح

بلوتوث جديد.... http://abukoorosh.blogfa.com/

خدا ازدواج كرد

سلام از اینکه وبلاگ من رو مورد لطف قرار داده بودی ممنون چیزی که در کارهایت دیدم بازی با کلمات است البته گه گاه؛ که باعث بر هم ریخته گی وزن درونی اثرت می شود. و دلیلش این است که بسیار ساده و روان می نویسی پس جایی برای کلمه بازی نمی ماند. در آثاری که از این مقوله فاصله گرفته ای موفق تر بوده ای از نظر من. مثلا به اثر شماره 3 همین پست نگاه کن. مخاطب در آغاز با حجمه ای از "عشق می کنی؛ عشق نمی کنی و عشق کنی " روبروست. مخاطب همینجا ارتباطش را با این اثر از دست می دهد و ممکن است حوصله نکند برای خوانش ادامه اثر. در حالیکه ادامه ی آن پر از ساده گی و صمیمیت است. و مابقی بماند برای بعد... و شاهکار آثار این پستت از نظر من این است: ... زمین بگذار دست بی نمازت را از آیات تنم بردار ... موفق باشید

حمید سرابی

لپ لپ با جايزه( يك متن گلايه آميز و يك شعر)‏ شامل بخش هايي در مورد خودم، دوستانم، زندگي ام، ادبيات، يك افشاگري تاريخ گذشته، معرفي يك شاعر، ‏ماجراي يك سرقت ادبي با مزه و يك شعر تازه اين ها يعني آخرين پنجره به روز است!‏

چادرنشین

سلام... چی بگم خانوم ممنون که یادی از ما کردین... گرچه ترم اول و کلاس محمدنیا رو هم کلاس نبودیم با هم! و شعر من : آی تویی که روز خلقت منو ساختی با گلات! جوون بودیم و جاهل! فکر می کردیم همه چی با فحش حله! و تمام.

یاسر

سلام بر سیده بزرگوار و عزیز گوشه ایی از مناجات عرفه امام حسین (علیه السلام ) : بار الها ! من در آن حال كه بى‏نياز و توانمندم، به تو نيازمندم، پس چگونه در حال فقر نيازمند تو نباشم. خدايا من كه در عين‏ دانايى، نادانم، چگونه در حين جهل، نادان نباشم! خدايا! چقدر تو به من نزديكى و من از تو دورم! و چقدر نسبت ‏به من مهربانى. پس چيست كه بين من و تو حجاب افكنده است!؟ ای مهربان ! چگونه نوميد گردم و حال آن كه تو اميد منى و چگونه به‏ خوارى تن در دهم در حالى كه تو تكيه‏گاه منى.