آوازهای سرزمین مادری ام

 

 

بخوان صدای تو خوب است)

مه تا ایوانمان آمده

تصور کنید آن خانه چوبین را

که بی حفاظ و بی پرچین در قلب جنگل ایستاده

تصور کنید زوزه های دور و نزدیک را
که هر لحظه شفاف تر می شوند

گرگ میش سحری

و آتشی که ساعت هاست خاموش شده

و چشمی که به راه پیچان تپه ی روبه رو مانده

.

.

.

حالا تصور کنید مه تا ایوانمان آمده

مه تا ایوانمان

مه تا ایوانمان آمده مرد!

 

 

 

 

از کوکب تا کوکب خاموشی
شب هست و شوق شب کشتن نیست)
گاهی فکر می کنم به این تنهایی ها هم که به نظرم می آید نیستم
یک زمانی یک جای دیگر –مثلا شاید در یکی از تناسخ هایم-رفیق هایی داشته ام
کسانی که دنیا و دغدغه های مشترکی داشته ایم
روزگاری را با همه ماجراها و خوبی و بدی هایش باهم به سربرده ایم
بعد مثلا با خیانتی از روی اجبار  یا مرگی سفری اتفاقی چیزی از هم جدا افتاده ایم
در این انتظار سخت برای دیداری و در آغوش کشیدنی و بوییدنی طولانی و گریستن،
مردانه و عمیق و بی صدا گریستن،
گذران این شب بی رفیقی مشکل است
این ها کار مرسدس است ها..

با کوچه آواز رفتن نیست

فانوس رفاقت روشن نیست

نترس از حجوم حضورم

چیزی جز تنهایی با من نیست

 

 

 

 

ای کاش آدمی وطنش را همچون بنفشه ها
می شد با خود ببرد هرکجا که خواست)

من یک مستاجرم

این سندها و قباله ها دروغ می گویند

این قوانین را باید آتش زد

یه این فقه ایستای بی اثر باید یک دل سیر خندید

دلم برای آنروزهای بیت السادات تنگ شده

از هرجا و هرکس که دلت میگرفت یک خانه ای بود که می توانستی به دیوارهایش پناه بیاوری

به یادگارهای حاجی آقا

به گلدان های حیاط و ساکنان ساکت و مرموز زیرزمین

مامانبزرگ را که چند روز پیش در آغوش کشیدم گفت برای من خوب گریه کنی ها

و اصلا فکر مرا نکرد

و من وقتی ماشین را روی سرم گذاشتم و تا فرق سرم رفتم همه اش فکر او بودم

منهدمم.. پریشان و خرد و خراب

ببخش که هیچ وقت خانه ای نداشتم تا تورا روزها و روزها بیاورم پیش خودم

روزها و روزها

برایم ادویه بسابی و مربا و دلمه بارکنی

دستت توی مجمعه باشد و آواز بخوانی و آواز بخوانی و

ببخش که این شمایل پسرانه را تاب نمی آوری

هوا هوای آن روزهاییست که غروب توی ایوان می نشستی و گیسهایم را ازلای هم رد میکردی و حاجی آقا ذکر میگفت و صدای قلیان فرشته ها می آمد

هوا هوای هفت هشت سالگی ست

حالا من بیست و چار سال آزگار است که یک مستاجرم

یک اتاق اجاره ای

یک تخت خواب اجاره ای

یک زندگی اجاره ای

همین روزهاست که برایمان حکم تخلیه بگیرند

خدایا

خدایا

باورم نمیشود که دارم تاب می آورم

 

 

 

گریه نمی کنم من
تا شاد نباشه دشمن)

"می خوام با سیمور حرف بزنم"*

و هیچ رقم توی کتم نمیرود که نباشد و نشود

هیچ چیز بیشتر ازین آدم را پریشان نمی کند که فکر کنی سیمور مرده است

گاهی فکر می کنم سیمور با خودکشی اش بزرگترین ظلم را به من کرد

ستاره آی ستاره

پولک ابر پاره

به من بگو وقتی که می پریدی

بابامو تو ندیدی؟

 

 

 

 

وقتی تو نیستی قلبمو واسه کی تکرار بکنم
گلهای خواب آلوده رو واسه کی بیدار بکنم)

 امروز از خانه آمدم بیرون

دانشگاه را یک کم که بالا پایین کردم فکر کردم انقدر سرپا هستم که یک چرخی توی خیابان بزنم

رفتم توی یک مغازه ای و یک کتابی برداشتم که اولش نوشته بود:

تقدیم به هولدن کالفیلد عزیز

برای خواندن همین یک خط خریدمش. برای بارها خواندن همین یک خط

بعد سر از یک مغازه ی فیلم فروشی درآوردم که خوشبختانه پسرک حواسش به من نبود و مشغول مخاطب عزیز پشت خطش بود و می توانستم با خیال راحت توی قفسه فیلم ها سیر کنم

باع های کندلوس را برداشتم

آژانس را

دریغ و درد و حیف و خطی از همین اصوات تاسف

فرقی نکرد

رغبتی به دیدنشان نیست

رغبتی به بیداری حتی

حالا که دارم این خط ها را می نویسم قرص ها اثر کرده اند

و رخت خواب صدایم می کند

گاهی فریاد میزند

گاهی قربان صدقه میرود

گاهی تهدید می کند

دلم میخواهد سر بپیچم

شما خیلی لجبازین خانوم علوی نه؟

من؟ من لجبازم؟ اگر شما میگین حتما هستم

اگر شما میگویی من می روم منت عالم و آدم و پدر و پدرجدم را میکشم

اگر شما میگویی عید و غیر عید ندارد

شما میگفتید

م ی گ ف ت ی د
حالا توی این سکوت
 من مجبورم هی بخوابم

هی بخوابم

می رویم

هولدن کالفیلد عزیز شب بخیر

/ 59 نظر / 64 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عرشیا عشقی

سلام امیدوارم شاد و سلامت باشی با "آدم بزرگا" به روزم نفیسه جان سراغم بیا وقت خوش

انفرادی

هر بار که اینجا میآیم حیرت میکنم .. منگ میشوم.. بغض میکنم.. میروم...

امیرمحمدپور

سلام دوست بیا بگشای در بگشای دلتنگم ........ بعد از سالهای نه چندان کم - دوری ازقلم - با تشویق دوست همیشه همراهم (( ....... )) شروع به نوشتن کردم . امیدوارم با نظرات گرانبارتان یاری ام کنید تا بهتر از حال باشم و خوشحالم می کنید اگر لایق پیوستن به پیوندهایتان باشم . از دوستیتان سرشارم لطفتان را قدر دانم و در انتظار نقد نافذتان . (( امیر محمدپور ))

آقا طیب

سلام خوندم ایول شما .نظرتو در مورد اون کتاب که تقدیم شده بده ببینم چی میگی خانم ادیب.دیگه اینکه ...تیرهای سقف را بالاتر ....من اگه بودم برای رای دادن تو به خاتمیب اینو بالای عکسش مینوشتم هوم؟

آقا طیب

خواهر آقا؟

دبیرخانه دومین کنگره شعر زنان

خدا ســـروده تو را با تـــمام زيـــبايي جهان نشـــسته به كارَت در اوج شيدايي بهار پشت در اســت و گرفته دست تو را «چــهارشنبه عــزيز است چون تو مي‌آيي!» اولين پيش‌كنگره شعر زنان تهران، چهارشنبه 29 بهمن ساعت 16، سراي اهل قلم به نشاني: خيابان انقلاب، ابتداي فلسطين جنوبي، انتهاي كوچه خواجه‌نصير، سراي اهل قلم

بابک

سلام به صورت اتفاقی با وبلاگتان آشنا شدم آخرین دستنوشته هایم در http://babakshams.blogfa.com در صورت تمایل سری به وبلاگم بزنید