اگه منو می خواستی، چرا ترکم کردی؟




۱)این روزها که می گذرد هر روز صد بار قصد عزیمت می کنم. بار دلم را می بندم که ترکتان کنم.
در ذهنم شعرهایم را پاره می کنم، چشمهایم را از چشمهایتان می گیرم و می روم.
گاهی تلفن را بر میدارم و هق هقم را به گوشتان می رسانم.
گاهی چادرم را به سر می کشم و تا پای دیوارتان می آیم.
گاهی چشمهایم را می بندم و توی چشمهایتان گله می کنم .. گله می کنم .. گله می کنم ..
اما در آخرین لحظات بیداری می فهمم مدتهاست که مرده ام و مرده را توان تقلا نیست.
و مرده را جواز آرزو نیست. و مرده را شوق زندگی ..


۲)اگر می شد که انتخاب کرد دلم می خواست توی یکی از دوره های تناسخم سیمور گلس ِ سلینجر بودم.
یا حتی یکی از گلس ها..



 ۳)یه شب به یه کشفی رسیدم. اینکه بعضی از ما آدمها پتانسیل اینو داریم که هیچوقت به خوشبختی نرسیم.
ینی از دور که به زندگیم نگاه کردم ، دیدم از بچگی همیشه این دلشوره باهام بوده که هیچچوقت خوشبخت نشم اما حالا دیگه تموم شده.
خوشبختی کلا یه جور حماقت و ساده لوحی خاصی می خواد، یه جور به نفهمی زدن خودت، یه جور بی خیال شدن همه ی سوالهای بی حواب توی ذهنت، و در کنارش بی خیال شدن بقیه آدمای بدبخت که البته این آخری از همه ش راحتتره.
همون شب به خودم گفتم به دنیای سیاه واقعبینی فلسفی خوش اومدی رفیق!


 
۴) «  اگه منو می خواستی، چرا ترکم کردی؟»
به همه ی کسایی که نخوندن، گدا ی نجیب محفوظ رو توصیه می نُمایم!



۵) دوشنبه دوم اردی بهشت زادروزتونه استاد!
با بچه ها دور هم جمع شدیم و براتون بزرگداشت گرفتیم. اینروزا هر کسی می گه بزرگداشت به این فکر می کنم که با بزرگداشت می شه کسی رو بزرگ نگه داشت؟

 آفتاب به روایت اردی بهشت
(ویژه بزرگداشت دکتر قیصر امین پور)

دوشنبه ۲/۲/۱۳۸۷- ساعت ۱۵ تا ۱۸
م امام حسین- خ دماوند- جنب بیمارستان بوعلی- مجتمع دانشگاهی ولیعصر-تالار باکری
 

 

 

۶)شعر.


سردوشی هایت را به من ببخش، سردار!

من
سربازی قدیمی ام
که در هیچ گروهانی آموزش ندیده ام
و هیچ درجه داری
احترام کفش هایم را برنینگیخته است

اما
از تمام جنگ های پشت سر
-داوطلبانه-
زخمی به تن گرفته ام


***
قبایل غریبه در غرب دور
تار و مار می شوند
جایی که من
در خطوط مقدم کتاب ها
                         گریسته ام
 
تفنگ ها
قهرمانان جهان منند
چرا که هیچ یک
برای مدال ها نمی جنگند
و می دانند هر چه شلیک کنند
در هیچ کتابی
نام قشنگتری نخواهند داشت

با این حال
هر بار
کودکان هراسان
پشت بوته های تمشک پناه می گیرند
و اسبهای سیاه
از تپه های سبز سرازیر می شوند،
من
-ناشیانه-
صفحه ها را هی تندتر ورق می زنم
تا تو کمی زودتر برسی
و در آخرین خطوط
جهان را
از شوالیه های سیاه پس بگیری!


***
مرا به سپاه مقابل بخوان سردار!

روزی کتاب ها
از کتابخانه های جهان به پا می خیزند و

ما
     در جنگ با جنگهایمان
                    مغلوبه می شویم ...

/ 64 نظر / 27 بازدید
نمایش نظرات قبلی
میریام

... طرفداريت از شهاب دل منُ شكوند .. يادته بهت چي گفتم؟ انقدر دلم سوخت كه با بغضي كه داشت خفم ميكرد، به زور داد زدم: توَم همش طرف پسرا رو بگير.. آخرش هيچكدوم باهات عروسي نمي كنن، من دلم خنك ميشه! من هميشه بي قرار ِ خونمون بودم.. شما هميشه بي قرار ِ برنگشتن! من دلم برا حوض كاشيُ قليون بعدازظهراي ِ كشدارُ چايي با توت خشك ِ حاج آقا تنگ مي شد .. شما دو دستي درختاي باغ ييلاقُ ميچسبيدين كه نميايم خونه! آخر عشق ُ حال وقتي بود كه مامان بزرگم اينام ميومدن ييلاق! من مدام چسبيده بودم بهشون كه محبت بينمونُ به رخ فاميلاي مامان بكشم .. ازينكه مامان بزرگم به تو مثل من شكلات بده عصباني مي شدم، .. ........... سلام....... داشتم دنبال یه چیز قدیمی می گشتم. که گوگل لینکم کرد به اونروزهای تو...... جالب بود... کلی کودکانه و قدیمی........ اونروزها و اون نوشته هات رو دوست داشتم........ نوشته هایی با ذوق و ساده! همین!

جوادزاده

زندگی چیزی به جز تباه شدن در حواشی آن نیست... شعر خوبی بود خانومی. لای آجرهای دانشگاه جایی محض دید و بازدید نیست... خوبی؟

ایمان

سلام عزیز خرس به روزم با عطر نجیب روح غزل. سر بزنی بهاریم میکنی. قربانت ایمان

مریم

نگو نگو که پیر شدی برای عاشقانه نوشتن...نگو

حسین متولیان

...در تنگ دیگر شور دریا غوطه ور نیست آن ماهی دلتنگ خوشبختانه مرده ست یک عمر زیر پا لگد کردند او را حالا که میگیرند روی شانه مرده ست باز هم شعر ننوشتم...ولی بایک دلنوشته ی شکلاتی به شیرینی مرگ که ردپایی از بعضی شعرام توشه بروزم و چشم انتظار...

آزیتا

سلام نفیسه جونم از شعرت واقعا لذت بردم نیستی؟ دلم برات تنگ شده[چشمک]