شهر خاموش

 

1)
بسم الله الحق

یعنی کسی هست که جای حق نشسته است

 

 

 

 

2)
با دنیایی از تاسف و اندوه به تو می اندیشم

و فکر میکنم به آن روزی که خداوند پایین آمد

پنجره باز بود

من خانه نبودم

و تو مثل همیشه به خواب رفته بودی

.

به همین سادگی

.

.

سالها بعد
برای بچه های نداشته ام داستان کهنه ای خواهم گفت

خواهم گفت

یک روز که همه خواب بودند

خداوند پایین آمد و تو را به آهستگی با خود برد

.

به همین سادگی

.

 چونان که باد
         آبروی گلها را

              چونان که آب
                        عابران پلها را ...

 

 

  

3)
حرفی نداشته ام برای گفتن

این تنها دلیل این دوماه سکوت است

نه اینکه بگویم حرف تازه ای نبوده و هرچه بوده تکرار بوده و از تکرار هم که ملال خیزد و اینها

نه

حتی حرفهای تکراری گذشته را هم که می خوانم شک میکنم که از همین ذهن و همین انگشتها بیرون ریخته باشد

چند وقتی است دیگر فهمیده ام تنها حرفی که گفتن دارد و شنیدن، همانی ست که نمی توانی بگویی

حالا تو فکر کن شعار است اینکه ارزش آدمها به حرفهاییست که برای نگفتن دارند

حالا من فکر میکنم آنوقت ها که شریعتی برای ما بت بود اینهمه بزرگ نبود که امروز هست. امروزکه دیگر یک آدم معمولی ست مثل هزارها آدم دیگر که به دنیا می آیند حرف میزنند معروف میشوند مشتهایشان را گره میکنند و شعار میدهند

اینروزها خیلی خودم را جایش میگذارم و فکر میکنم هر اتفاقی که توی هر عصری از این دنیای احمقانه ی پوچ می افتد چقدر شبیه است به آن لحظه ای که شریعتی از آن میگفت

یعنی فرقی نمیکند دهه چهل و پنجاه باشد یا شصت و هفتاد یا اواخر این دهه هشتاد لعنتی

فرقی نمیکند اگر خودت را بگذاری جای او و خیلی عمیقتر از اتفاقات سال پنجاه و هفت و هشتاد و هشت به قضیه نگاه کنی

آنوقت دردت می آید

بدجور دردت می آید

و فکر میکنی چیزی برای گفتن نداری

چون هرچه بگویی آنچیزی که میخواهی بگویی نیست

و آنچیزی که میخواهی بگویی مختص امروز و این اوضاع سیاه اسفبار نیست

و این اوضاع سیاه اسفبار همان است که همیشه بوده و

همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد

هنوز هم دارد اتفاق می افتد

به قول بهرام بیضایی

وقتی همه خوابیم ...

 

 

 

 ۴)

Eyes wide shut

سکانس پایانی توی فروشگاه من نیکول کیدمن هستم که توی چشم های خودم نگاه می کنم و میگویم که مهمترین و بهترین نتیجه ی این همه اتفاق وحشتناکی که افتاد این بود که از این به بعد چشم های ما دیگر کاملا باز است

به یک بینشی رسیده ایم که در مقایسه با قبل آدم را یاد تفاوت عروسک بازی و بچه دار شدن می اندازد

یک جور بیداری عجیب و هولناک

انگار که چهار صبح درحالی که داری خواب یک مهمانی شاد و دوستانه را میبینی با صدای یک موشک استینگر وحشتزده از خواب بپری و ببینی جای سنگرهای خوب و عزیز خودی، لای تانک های مرکاوای اسراییلی فرود آمده ای و هرچه هم فریاد میزنی کسی صدایت رانمی شنود

توی سکانس بلند پایانی، من نیکول کیدمن هستم که میگویم حالا مهم این است که چشم های ما کاملا باز است،
و امیدوارم که همیشه باز بماند

 

 

 

 

۵)
دوستان دور من حتما یادشان می آید
این صدای محزونی که از این چهاردیواری بلند است سالها پیش هم بلند بوده

یک روزاتفاقی گمش کردم و یک شب اتفاقی پیدایش شد

خب آهنگ خانه آدم مثل اسمش می ماند

اولش یکی انتخابش کرده است
در کنار اینکه خیلی دوستش داری اسم ها و آهنگ های دوست داشتنی تری هم هستند که می توانند جایش را بگیرند
اما عوض کردنش دیگر لطفی ندارد

حالا من یک آلبوم موسیقی پیدا کرده ام که می ارزد به همه ی آهنگهایی که تا حالا شنیده ام

شهر خاموش- کیهان کلهر

یعنی

آهنگ را بگذاری سرریز کند

و بعد یکی کلید همه ی چراغهای سردشت را بزند

آژیر شروع کند به کشیدن

هواپیماها بیایند

و تو عروسکت را گم کرده باشی

نفس نکش شریفه

هوا دیگر همیشه مسموم است ...

 

 

  

۶)

گاهی فکر میکنم اگر تو همان حقیقت کل باشی که همه ی ما جزوی از توییم و تو همه ی مایی،

پس چطور می شود که حرف بزنی؟

بروی خواستگاری پیامبرهات؟

بروی خواستگاری شهیدهای قطعه ی چهل و هشت؟

یعنی همه ی ما با هم هی با خودمان حرف زده ایم و هی رفته ایم خواستگاری خودمان؟

اینطوری آدم یک کمی سختش است نیست؟

خودش دخیل ماجرا می شود

اصلا تو فکر کن ما کل کائنات را یکجا کنترات داده ایم

من همین جا یک گوشه بنشینم و به تو بدهکار باشم راحتترم

فلسفه هم سرمان را بخورد

 

 

 

 

٧)

 آیا گربه به دره سقوط خواهد کرد؟

خب من این چند وقته خیلی تحلیل از اوضای سیاسی این خراب شده ی عزیزمون خوندم اما هیچکدوم مثل این به چیزی که توی مغزم میگذره نزدیک نبود 

جای دکتر بشردوست خالی که دل خونی ازین پروفسور ژیژک عزیز داشت

 

٨)
یکشنبه ها - دانشگاه ما (مجتمع ولیعصر-میدان امام حسین)- ساعت ۴ تا ۶ عصر

کانون ادبی خط فاصله

مهمان کارگاه ادبی ما باشین

 

 

  

٩)
 به جای شعر

                              عاشق که نباشی حرف دیگری برای گفتن نداری

                              جز عشق حرفی نمی ماند

                              هر چه بود این سالها گفتیم
 &nbs

/ 121 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
اصغر عظیمی مهر

سلام ! ردپایتان را از روح تکانی گرفتم و آمدم ! به دیدارم بیایید در " همیشه حق با دیوانه هاست "

اصغر عظیمی مهر

سلام ! ردپایتان را از روح تکانی گرفتم و آمدم ! به دیدارم بیایید در " همیشه حق با دیوانه هاست "

امید

چونان که باد آبروی گل‌ها را از بویشان که به تن بلبل خورده بود، يك شب كه من نبودم و تو خواب بودي- نه، درستش همان است كه تو گفتي- يك روز كه همه خواب بودند، از لاي داستان‌هاي كهنه ام، خوهي خواند كه خداوند پايين آمد و او را با خود برد. و ديگر حرفي نماند به جز باد و ياد. و كلاغ‌ها به قار قار، برايش لباس سياه به تن كردند و نوحه ي قيل و قال سر دادند. چرا براي شعر‌هايت اسم نمي‌گذاري؟

میر امید حسینی

یعنی میشه به حق عمل کرد؟ من که جای حق نشسته بودم میشد....! الان نمیدونم کی نشسته http://kalamehyesabz.blogfa.com

وحید

...چیزی عوض نشده است این تن می لرزد همچنانی که می لرزید پیش از بنای رُم و پس از آن بیست قرن پیش از میلاد مسیح و بیست قرن بعد از آن...

آرش

سلام حس لطیف شبانه ، تنهایی با کمی غم اضافه و ادویه معنویات از خوندن نوشته هاتون لذت بدم . امیدوارم بیشتر و زودتر بنویسید . با یم غزل تازه به روزم و منتظر بهروز باشید .