این دو راهی یقین است که یا تو یا تو

1)

نبی اعظم من

هیچ نایی و گلویی نوای داوودی تو را ندارد

قمری نیست که پیش تو رنگی به رخش مانده باشدو

گلی نیست که پیش پیراهان تو بویی به برش

نام بلندت را که می برم

این کافران رجیم

دستشان میاید

هیچ کس را چون تو تاب تعبیر خوابهای من نیست

و جز از کتابت

در خاطرم کلمه ای نمانده است

در آتش این دل نشسته ای و گلستانی بپا کرده ای

تیغ بر حنجر ثنای گوی من کشیده ای و عاشقانه است که می تراود

عاشقانه است آنچه از زیر پای تو از چشمه های چشمم می جوشد

من به معجزات تو سجده کرده ام

من به خدای تو ایمان آورده ام

همان خدایی که ناشیانه در چشمهایت پنهان کرده ای

حتی اینروزهایی که

ماکان لاحد فیها مقرآ و لا مقاما!

 

ای سلطان ما

ای امیر دارالعماره دل ما

گیریم که لشگر به آفاق کشیده باشی و نباشی

با سپاهان بگو

جایی نمی توان رفت

با غلامان بگو

جایی نمی توان رفت

با رعایای ساده دل خویش بگو

لا یمکن الفرار من حکومتک

 

ای مهار عاشقان در دست تو

صیاد سنگین دلم

می گویند

ای وای بر اسیری کز یاد و حواس پرت شما جامانده باشد

ای وای ...

حرفی نیست

در و دیوار این دام خوش است

به بوی دستهای تو

اما

کیف ارجوا فضلک فی عتقی منها

فتترکنی فیها

هیهات ما ذلک الظن بک

هیهات ...

 

 

 

۲)

من خواب میبینم

خواب هایی که به زبانی غریب حرف می زنند

خوابهایی که یک بیلچه دستشان میگیرند و باغچه ی روحم را می کنند و سالها و سالها زیر خاکهای گرم و خاکسترهای سرد می خوابند و

بعد یک روز روی شاخه های پیچ در پیچ زندگیم جوانه می زنند..

 

من خواب میبینم

جوری که انگار چند برابر عمرم را در خواب زندگی کرده باشم

با شخصیتی دیگر

و حتی با همین آدمهای اطرافم که شخصیت دیگری داشته اند

مادرم که مادر دیگری بود

حضرتهایی که نه با لباس سبز که با پیراهن و کت و شلوار از ماشین های بی سقف پیاده میشدند

و صحنی که همیشه رواقهای عجیب و ناآشنا داشت

و شعرهایی که بر در و دیوار نوشته بودند

و خودم که دختر خوبی بودم

و تویی که بسیار مهربان بودی

 

من خواب میبینم و در خواب زندگی دیگری دارم

اما هر روز صبح، روزی را شروع میکنم،

که هم ادامه ی روزهای پیش است،

و هم بی که بدانم ادامه ی خواب شبهای پیش

 

یک وقتی شروع کردم به نوشتنشان

و هر قدر بیشتر نوشتم بیشتر فراموششان کردم

چند روز پیش که لای فایل هایم دنبال شعری می گشتم،
یکیشان پرید، جلوی چشمم را گرفت و دست تکان داد و بازش کردم ...

انگار کلید قفلی بود که اینروزها برویم بسته اند

انگار مدتها پیش جواب امتحانی را بی اینکه سوالش را بدانم نوشته بودم و حالا برگه ی امتحان زیر دستم بود و جوابهاش پیش روم

پیش گویی و خبری درکار نبود ها

نه این نبود ساده دل من
دستم آمد که اوضاع سختی پیش آمده کرده است
من برای کلیدی که در خواب دیدم قفلی ساخته بودم

بی که بفهمم

در خوابهام کلید میسازم و در بیداری قفل های بیشمار

حالا حساب کن ...

از خودم می ترسم

از خوابهایم می ترسم

از خوابهایی که به یاد دارم و تعبیرشان را نمی دانم می ترسم

از خوابهایی که خودشان دست تعبیرشان را گرفته اند و از یادم رفته اند می ترسم

حتی دیگر از خوابیدن میترسم

انقدر نمی خوابم و نمی خوابم و بد می خوابم و نشسته و سر به دیوار می خوابم که از نخوابیدن هم می ترسم

می دانم که میمیرم

اما

به خاطر خدا

می شود دیگر به خوابم نیایی؟

 

 

 

۳)
می خواهم از فراق بگویم

نه اینکه بتوانم

نه اینکه کسی تا به حال توانسته باشد

می خواهم بگویم

اینکه بگویی

اگر به دست من افتد فراق را بکشم

یا حتی همان که عشق فرمود از همه دشوارتر است

همه ی اینها فقط فریاد است

از دردی که بد دردی ست

از دردی که اگر نباشد دردتر است

من اما علاج دردهایم را به آتش نبودنت سپرده ام

علاج زنانگی های کبودی که روی سینه ام سنگینی می کنند

علاج بی خبری های دخترانه ام را دارم توی این سوختن های بی دود و بی صدا پیدا می کنم

دارد دستم می آید که اینها که ما اینهمه سال روی گرده مان کشیده ایم درد نبوده

گفتن ندارد

که اگر گفتنی بود نسخه اش را تا امروز برایم پیچیده بودند

گفتن ندارد

که هرچه می گذرد هی تغییر می کند و تازه تر می شود
صبر و سکوت و خون خوردن را هی هرچه بکشی زنده تر می شود

درد هم مثل بچه ی آدم است

با زجر و زجر به دنیا می آید

زحمتش را می کشی

بزرگش می کنی

قربان قد و بالایش میروی

بعد یک روز می شود عصای دستت ...

نگو

نگو بچه ی آدم که بلای جانش نمی شود

من دوستشان دارم

یک روزهایی که خیلی تنهاییم

صدایشان می زنم

یادگارهایت را میچینیم

با دردهایی که بر جانم ریخته اند و زخمهایی که بر دلم نشانده ای

دور هم نامت را ذکر می گیریم

هی هرچه آن هجای طولانی آخر را می کشم

هی

هی نزدیکتر می آیی

من جایی نمی روم عزیز دلم

منتی نیست ها

منتی نیست

اصلا دیگر بلد نیستم دست کسی را بگیرم و بروم

حتی اگر خطوط چهره ات را به زحمت بیاد بیاوردم

حتی اگر صدایت هم از گوشماهی های ذهنم رفته باشد

حتی اگر رفته باشی

دلیل نمی شود

دلیل نمی شود پیش این دل شرمنده ام کنی

سر ما بالاست آقا

سر ما هنوز بالاست

هر چند

وقتی تو نیستی

نه هست های ما چونان که بایدند

نه باید های ما

فکرش را بکن

تو نباشی و باران بیاید

تو نباشی و هوا بدجور بوی غریبی بدهد

تو نباشی و باد با درختها از دشتی خوانی های کسی که تمام کس و کار من است بگوید

تو نباشی و این بی کس و کار هی برای خودش سرش را بالا بگیرد و زل بزند توی چشم های خودش

تو نباشی و این بی کس و کار هی سرش را پایین بیندازد و زیر سنگینی نگاه پسرهای مردم تنهایی اش را به دندان بکشد

تو نباشی و کسی نباشد که کلاه عزیزش را بالاتر بگذارد!

تو نباشی و نبینم که کلاهت را اینروزها تا روی ابروها پایین کشیده ای یا .. کشیده ای دیگر؟

تو نباشی و سیاهی این چادر را روی تمام غمها و گریه ها و دلنگرانی هایم کشیده باشم

تو نباشی و من اسمش را بگذارم امتحان

تو نباشی و من اسمش را بگذارم تاوان

تو نباشی و من اسمش را بگذارم یک جور رمضانی که مثلا تو را بر چشمهایم حرام کرده اند

تو نباشی و من سحر خواب مانده باشم

تو نباشی و هی ماه، ماه ها و ماه ها درنیاید

تو نباشی و ..

نمی شود که عیدی درکار نباشد

نمی شود که صبحی در کار نباشد

گوش که می خوابانم کسی در خیابان ها می خواند

والفجر

والفجر عزیزدلم

والفجر

...

 

 

 

۴)
غزل

گلایه

بیا و ببخش

 

بالاتر از چشم سیاه تو سیاهی نیست

باید ز تو بگریزم اما جز تو راهی نیست

 

این سرزمین سرخ را ترک تو می سوزد

وقتی مرا مانند مژگانت سپاهی نیست

 

ابرو بهم پیوستی آخر راه را بستی

اما مرا با تو سر این سربه راهی نیست

/ 119 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مصطفی مردانی

مناسبت تولد شاعر زن ایرانی - فروغ فرخزاد - در روز چهاردهم دی ماه، ساعت 16 الی 18 برنامه فروغ خوانی خواهیم داشت. از تمام دوستانی که مایلند در این برنامه شرکت کنند همین جا دعوت به عمل می­آوریم تا در این مراسم شاعرانه شرکت نمایند. مکان: تهران، عباس آباد، خیابان شهید بهشتی، نبش میرعماد، ساختمان گلدیس‌, طبقه چهارم,‌ دفتر سایت پرشین بلاگ. زمان: روز شنبه، ١۴ دی ماه، ساعت ١٧ الی ١٩

علی اکبر رشیدی

سلام با چند رباعی عاشورایی به روزم و منتظر نظرات ارزشمند شما [گل]

عطش شکن

سلام شعرتان را در وبلاگ انفرادی دیدم درد می کشیم...را کشاندم تا اینجا، می گویم نکند هم دانشگاهی هستیم با هم؟ خیابان دماوند؟جنب بیمارستان بوعلی؟

بانوی اردی بهشت

یکی از همین روزا اگه بتونم و این بغض هارو بنویسم اگه بتونم و این امیدهارو بنویسم اگه تاب بیارم و بنویسم بروز می کنم قول می دم قول. قول مردونه ی دو دستی. تف به ذات اونکه بزنه زیرش .. ها؟

رضا

رفته بودم جواب کامنت احسان را در وبلاگ سینماییش بدهم که چشمم به کامنت شما خورد. آمدم و خواندم و پر از درود شدم بر شما و رسول تنهاییهای رنگارنگتان. محکم باش دوست من ! زنانه و محکم!

سلبی ناز

نفیس...

احسان جوانمرد

راشومون: ممنون که به راشومون سر زدین . گفتم که وجوه زیادی داره که گذاشتیم دوستان بهش بپردازن. آستین همت رو بالا بزنین. مخصوصا که گناه و دین از دغدغه هاتون توی وبلاگ خودتونه. خوشحال می شم که از نگاه شما و دوستان دیگه تون هم به نوشته های وبلاگم نگاه بشه و از توی این چند جانبه نگری ها یک مطلب جامع درباره ی هر فیلم در بیاد. که برای جوونای آینده ماخذی برای مطالعات سینمایی باشه . حتمن بحث خشونت رو در حد وقتتون بنویسین و برام بذارین... بازم ممنون.

//علي

گفتم اي عشق من از چيز ديگر مي‌ترسم گفت آن چيز دگر نيست دگر هيچ مگو