سلام۸

خسته ام <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

مىخواهم بروم

مىخواهم بمانم

دارم در ترانه اى مبهم زاده مىشوم

به نسيما بگو ديشب خواب بارانى نيامده را ديدم

 

***

خسته ام

و تنها باران مىخواند:

ما گليم گريه را از حوالى آبها به ساحل آفتاب كشيده ايم

ما گليم گريه را ...

 

***

خسته ام

صدايش كه نمىآيد بىبهانه مىشوم

بىبهانه ... بىرنگ ... و دنيا دور مىشود

دنيا، دور مىشود،

درست مثل گاهى وقتهاى عاشقى كه تنها سكوت، صداى گلايه هاى اوست

...

خسته ام

صدايش كه مىآيدو هواى حوصله اش ابريست،بىترانه مىشوم

بىترانه ... و دنيا دور مىشود

دنيا، دور مىشود،

درست مثل گاهى وقتهاى تنهايى كه تنها فرياد، سكوت فراموش منست

...

خسته ام از اين من هميشه دنيا دور،

از اين دنياى هميشه از من دور

 

***

رؤيا كه ديگر سالهاست با من صميميست ديشب دوباره در گوشم ترانه مىگفت،مىگفت همين روزها ديگر

آسوده مىشوم ازهول و از ولا

از هول آدمى از ولاى سنگ

از سايه از سكوت از دردو از درنگ

...

و دنيا كه ديگر سالهاست مرا نمىشناسد هنوز دور بود

 

***

خسته ام

خسته تر از هميشه

و اين خستگى تنها يادگار اوست...

/ 5 نظر / 6 بازدید
مهدي

خيلی تاثير گذار بود... ولی چرا هميشه خستگی و دلشکستگی توی اين دنيا از ديگران برای آدم بياد ميمونه. خيلی دنيای بی ريختيه...

موريانه

خستگی، ميتواند نشانه ای از ادراک باشد و يا ضعف!...در ضمن...سياست بازی نيست! و من هم اهل سياست نيستم رفيق.

هذیان گو

خسته ام تکيه گاه می خواهم بی پناه ام سر پناه می خواهم /پيشه ما بيا هميشه

هیچکس

...من خواب ديده‌ام كه كسي مي‌آيد...