پس هر چیز یا سرخ است یا حسینی نیست

١)
تابستان که بیاید

دیگر می توانی گیسهایم را ببافی وُ

پیشانی ام را ببوسی

وقت آن رسیده که برگردی مرد

حالا آنقدر بزرگ شده ام

که مَحرم هم باشیم

.

.

گیلاسها دارند رنگ میگیرند

بادهای خشک وزیدن گرفته و کویر دارد ترک میخورد

دامنه ها به گُل نشسته اند

زنبورها دارند بیدار می شوند

تورها را بافته ایم و جاشوها در تدارک لنج اند

و من هر روز با دستهای خودم

خیال پریشان اسب تو را آرام می کنم

و خشت های خانه را خیس نگه می دارم

و قسم می خورم

که هر غروب به دیدار مادرت بروم

تنها اگر بدانم

از کجای این جهان دل کنده ای و مانده ای

.

.

از درختها بالا می روم

پا بر گلوگاه ابرها می گذارم و به سوی تو می آیم

چرا که در اطراف سرزمین تو

ردپایی نیست

که در پی ات

به آسمان نرسیده باشد

و سربازان حدود گلگونت

خاردارانند

.

.

هیچ پایی

محرم پاره های تو نیست

وهیچ پیشانی پاکی

بلندی آن ندارد که بر خاک تو بنشیند

عجبا

عجبا که محافظان درگاهت

کاشته های دستان دشمنند

.

.

هیچ مینی

آنقدر چاشنی نداشت که پاهای تو را بگیرد

تا یک روز به خانه بازنگردی

.

.

استخوان تو

بوی پیراهنی را داشت

که تا سال پیش

تاب آورد و بعد

تشنه تشنه پوسید

.

.

بوی پراهنت بود

که سرانجام

چشمان مرا

پیش بقایای دستهایت

شفاعت کرد و
ما

به آب رسیدیم ...

 

 

 

 

٢)
ارمیا جوانی بود که وقتی قطعنامه را پذیرفتند جایی برای برگشتن نداشت

خانه اش را و تختش را دیگر نمیشناخت

ارمیای مادر و پدرش را دیگر نمیشناخت

یک روز هم تاب نیاورد و سر به دروکوه گذاشت

من ارمیا را دوست نداشتم

ارمیای رضاامیرخانی را نه تنها دوست نداشتم، یک جور کینه ی معصومانه ای هم گوشه ی دلم جمع کرده بودم که اگر روزی دیدمش تاوان سالهایی را که با وجود یکی از همین توی سنگر مانده های از دنیای ما بیزار سخت گذشته بود از او و قامت رنجورش بگیرم

سخت گذشته بود اما گذشته بود

حالا انگار سالهای زیادی گذشته باشد

آدمها عوض نمی شوند

نسبت صداقتشان با خودشان تغییر می کند

حالا ما میبینیم بی که جنگیده باشیم،

بی که ستون شیطانی را نشانه رفته باشیم و ولکن الله رمی گفته باشیم،

بی که رفیقی را روی سینه مان پرواز داده باشیم،

خود در سنگر مانده ایم

روزهاست که خیلی با شهر خودم و مردمان خودم غریبم

روزهاست که دارم این قبرستان متحرک را بالا می آورم

همان که سیدمرتضی می گوید

"اگر قبرستان جایی ست که مردگان را درآن به خاک سپرده اند

پس ما قبرستان نشینان عادات و روزمرگیها را کی راهی به معنای زندگی هست؟

اگر مقصد پرواز است، قفس ویران بهتر..

پرستویی که مقصد را در کوچ می یابد

از ویرانی لانه اش نمی هراسد.."

اینروزها گذران زندگی رنجبارتر و آسانتر شده

آسانتر شده

انتظار ندارم جز تو کسی این خطوط را بفهمد

یک روز دستت را میگیرم و بازمیگردانمت

یک روز دوباره بازمیگردیم و میمانیم

خاکریزها یکریز صدایمان می کنند

 

 

 

 

٣)

خودم را آماده کرده بودم که یک متن گلایه آمیز خودبزرگ کن و مقصود کوچک کن دیگر بنویسم

آنهم در رثای مظلومیت یکی مثل سیدمرتضای آوینی

درکنار اینکه به حرفش پایبند باشم و کلمه ای از آنچه می نویسم حدیث نفس نباشد

حالا هر چه بالا پایین می کنم میبینم اصلا من اندازه ی این حرفها نیستم که بتوانم خودم را بی خیال شوم

همان بهتر که پشیمان شدم

کاش بقیه هم بی خیال می شدند

افخمی قشنگ میگفت که شده ایم آن موجود اسطوره ای که همه را با اندازه ی میزش میسنجید و بزرگترها را میبرید و کوچکترهای را میکشید

کاش بی خیال بریدن آوینی میشدیم

کاش آن کسی که فردید و آوینی را یکی میدانست بی خیالش میشد

کاش همه مثل کیهان و صداوسیمایی که سالهای آخر بایکوتش کرده بودند بی خیال آوینی میشدند

کاش یک نفر اینبار توی مجله سوره تیتر میزد:

آقای سردبیر! به خدا هم فکر کنید

 

 

 

 

4)

بچه که بودم مادرم یک پر طاووس قشنگی را که خادم تکیه حاتم بخشی کرده بود به هوای اینکه حرام است و خدا جایش یک اتاق پر طاووس بهت میدهد از ما گرفت و برگرداند توی کمدهای تکیه دماوند تا باز هم تا ابد خاک بخورد

خدا را شاهد میگیرم که تا همین یکی دوسال پیش منتظر آن یک اتاق پر طاووس بودم

حالا بعد از بیست سال درست وقتی که هم از صرافت پرها افتادم و هم -بی که خیال چیزی را داشته باشم- بی خیال خیلی چیزهای دیگر شدم، اویی که هم حافظه ی خیلی خوبی دارد هم حواسش به همه چیز هست یکی از آخرین روزهای سال پیش توی تاریکی مطلق بالای یکی از خاکریزهای مرزی شرهانی مشتم را باز کرد و جواب همه ی این سالها را یکجا گذاشت تویش و وقتی انگشتانم را می بست همه چیز این دنیا عوض شده بود

 


 

 

 

5)

 در تنهایی لذتی هست که حتی گله های بی پایان دوستانت هم نمیتونن از شیرینیش کم کنن

در تنهایی همه چیز هست

حقیقت همه چیز

بی که اجازه بدی حرفها و بازی ها تغییرش بدن

تنهایی این سالها و این روزهامو دوست دارم.. خیلی دوست دارم

 


 

/ 137 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سیده زهرابصارتی

"...ادامه ی همه ی شاعران ابتر تو.." " ... نشسته صندلی ات روی پلکان ابد... " سلام به روزم وبا احترام منتظر حضور و نقد ونظرتان

سارا (سايبان عشق)

سلام خانمی. با اینکه تاریخ دقیق تولدت رو نمیدونم اما بهت تبریک میگم. زیاد به کم لطفی های زمانه فکر نکن. دنیای ما همینه! مجبوریم صبوری کنیم. پس چه بهتر که آسمونی باشیم...

انفرادی

که دستتان آمده دیگر... [لبخند]

مریم

ما رو چه به سر سنگینی ؟ ما دلمون سنگینه که یه جوری باهاش کنار میایم ! سر شما سلامت ...

مریم

دیگر دستمان آمده خدا را شکر چشمهایمان را بسته ایم و داریم صبوری می کنیم صبوری ...

احسان جوانمرد

سلام من به کافه پیانو ارادت خاصی ندارم. حتی اصراری هم بر اینکه از ان دفاع کنم هم ندارم. و حتی تر! اینکه در شمار آخرین نفراتی هستم که آن را خواندم.... اما یکی از علت هایی که دیر خواندمش حرف های همین خانم سلاجقه و سایر دوستان بود... اینکه از کافه پیانو خوشمان آمد یکی از مهم ترین دلایلش این بود که منتظر بودیم کاری سخیف و بی مایه از آدمی بی سواد بخوانیم که انصافا اینطور نبود. در مورد اینکه نوشته بودم خود این منتقدان (از جمله خانم سلاجقه ) توهم دارند ، حق با شماست ... من نباید وارد دعوای آنها می شدم... اصلا به من چه؟ ...ها؟! از ایشان و شما که ناراحت شده اید معذرت می خواهم... البته فراموش نکنید که این حرف خیلی هم توهین امیز نیست چون همین خانم سلاجقه به راحتی آن را در مورد طیف وسیعی از نویسندگان به کار برده اند... من از طرف ایشان هم از آن نویسنده های متوهم نما عذرخواهی می کنم!

بهاربد

سلام بانوی اردیبهشت ...متن هاتون اشک منو در اورد نمی دونم چرا؟شاید چون من هم مضمون همین حرفها را در لفافه در بهاربد گفته ام ... و اما اینکه امروز بهاربد است و اگر اشتباه نکنم فردا تولد شما ... تولدتان مبارک ... گرچه احتمالا با این پستی که نوشته اید طعم دهانتان گس می شود وقتی تبریک تولد می شنوید؟

شوالیه

اردیبهشت هم شوخی شوخی رسید... ماهم که جدی جدی اردی جهنمیم... "بعد از شیوع زخم زمستان حادثه من منتظر نشسته به یک جرعه مرهمم تو با بهار آمدی و کوچ چلچله خرداد میشوی و من اردی جهنمم ................ گیسو میان واژه برایم رها مکن من از تبار واژه سرخ سیاوشم بانو بقول حضرت استاد شهریار عاشق نبوده ای که بفهمی چه میکشم..." حامد عسکری

میریام

سلام خانومی خوبی؟ تولدت مبارک ایشاالله سالگرد تولد عشق!! عشق که باشه هر روز تولده عشق که باشه نیازی به بهونه ی روز تولد نیست دل آدم همینجوری هم می گیره زنده باشی عشق ات مستدام یا علی!!