کوچه لره سو سپ میشم / یار گلنده توز اولماسین

تو خیال کن یک)
حرفی نیست

کاش اگر عمری بود با مهربانی با شما می گذشت

کاش اگر عمری بود رُحَمایی بودیم بین خودمان

و شما دیگر آن دیگران نبودید

از آنروز که به طواف خانه تان آمدم و پیشانی بر دیوارتان گذاشتم و آجرهای پایین پنجره هایتان را بوسیدم و از تربتشان بر رنجوری چشمهام کشیدم،
حس می کنم کسی در درونم کمی آنطرفتر ایستاده است

و حواسش به همه چیز هست

باید حواسم باشد
که برای خستگی هایتان چای نریزم

و آرامتر گریستن را یاد بگیرم ...

 

 

 

تو خیال کن دو)
باز شوق یوسفم دامن گرفت

پیر ما را بوی پیراهن گرفت

ای دریغا نازک آرای تنش ..

بوی خون می آید از پیراهنش

ای برادرها خبر چون می برید

این سفر آن گرگ یوسف را درید

یوسف من پس چه شد پیراهنت

بر چه خاکی ریخت خون روشنت

بر زمین سرد خون گرم تو

ریخت آن گرگ و نبودش شرم تو

 

دلم برای تو می سوزد نورا

وقتی که برادران من گوشه ی یک فرودگاه داخلی تحصن می کنند و کودکانه پا بر زمین می کوبند و حق اعزام به سرزمین تو را می طلبند دلم برای تو می سوزد

وقتی همکلاسی های من از دیوارهای قلهک بالا می روند و دانشجویان پیرو خط هیجانند،

وقتی خواهران من عکسهای خواهران تو را بی حجاب و خونین سر دست می برند،

دلم برای تو آتش می گیرد

بگذار این سطرها این ته مانده های آزادیم را هم بگیرند
ما برای خودمان است که شعار می دهیم ..

خودخواهی های ما را ببخش

خودخواهی آنان را که دروازه های خراب شهر تو را دروازه ی بهشت گرفته اند و بی خانمانی های خاندان تو را توفیقی برای آباد کردن خانه ی آخرتشان ..

یا خودخواهی های آنهایی را که از دولتیان خود رنجورند و بر تو می شورند

از فریادی و خروشی عاجزند و بر شوریدن تو رشک می برند

با هم چه توفیری می کند این ها؟

خودخواهی خودخواهی ست ..

چه فرقی هست بین مسلمانی تو و هزاره ها؟ کشمیری ها؟ کردهای شمال و شیعه های جنوب عراق؟

چه فرقی هست بین مسلمانی تو و مسلمانان قبیله های آفریقا؟

کسی بر خون سیاه آنها نمی گرید و به خون خواهیشان کفن نمی پوشد

کسی دلش نمی خواهد برای کمک به کودکان افغان اعزام شود

کسی هوس نمی کند جای زیارت بین الحرمین برود کنار برادران شیعه اش مثله شود

دلم برای تو می سوزد نورا

حقارتهایمان را پشت گریه های تو پنهان کرده ایم

فریادهایمان را لابه لای زجه های تو هوا می کنیم

تو بهانه ای شده ای که ما مثلا به خودمان بقبولانیم که بیهوده نیستیم

ما بیهوده نیستیم نورا؟

حماسه ی حسینی دغدغه دنیای امروز ماست؟

از کودکی با این دسته ها و نوحه ها و عزاداری ها بزرگ می شویم اما

بزرگ می شویم و گمش می کنیم

به کارمان نمی آید

بهانه شب گردی هایمان می شود

بهانه مرید پروری هایمان

بهانه شهرت و مقام و نوآوری و شکوفایی

مسابقه می گذاریم سر دهشت باری روضه هایمان

سر رونق هیئت هایمان

و حقیقت حسین بن علی را از یاد می بریم

و حقیقت عباس بن علی را از یاد می بریم

و حقیقت خانوم زینب کبری را از یاد می بریم

آنهایی که به نام کوچک خطابشان می کنیم فرزندان جده ی ساداتند؟

هر بار نام بلندشان را اینگونه بر سر بازار برهنه و بی عبا می شنوم به یاد خسرو گلسرخی می افتم

و آقاحسین گفتنش را که آنهمه احترام و فریاد داشت ..

هر بار نام اهل بیت بنی هاشم بر دهانه ی دهانها هلهله می شود
هربار آنچه را که نقلش سزاوار ناموس خودشان نیست بر حرم رسول الله روا دانسته می شود، کوفیان را جای لعن سلام می فرستم

غیرتی مانده که به جوش بیاید پای این روضه ها؟

این اشک ها به چه کارمان می آید؟ به کدام قیمت؟

به چه کارمان می آید اسطوره ی شوریدن بر ظلم؟

به مای خموش تسلیم بی رگ؟

دلم برای تو نه

دلم برای خودمان می سوزد نورا

تو با آن زن آرمانی بیشتر فاصله داری یا من؟

صبج با فکر اینکه امروز را با چه ملالی و به چه جان کندنی به پایان می بریم برمیخیزیم

صبح های ما صبح های افسانه بیست و چندم فوریه ست

باز از همانجایی شروع می شود که دیروز که روزهای پیش و پس از آن ..

یک روزی هم وسط این تکرارهای بیهوده می میریم و می رویم پی کارمان

تو برمیخیزی و سنگت را از کنار سرت برمی داری

تو برمیخیزی و تکه های بدن خواهرانت را از کنار تنت برمیداری

و با هر تکه محکم تر می شوی

و با هر تکه آن بیهودگی از تو بیشتر می گریزد

و می دانی که مرگت را عناصر سرطانزای زندگی مدرن برایت به ارمغان نیاورده اند

و می دانی که مرگت هدیه آن موشک است که در جواب سنگ های تو شلیک شده ست

و می دانی که مرگت از سر تسلیم نیست که از سر ایستادن است

تو ایستاده میمیری نورا

و من افتاده زندگی می کنم

بر من باید گریست یا تو؟

 

 

 

 

 

 تو خیال کن سه)

 

عریضه بنویس عزیز

بنویس

ساماوارا اوت سالمیشام

ایستیکانا قت سالمیشام

یاریم گدیپ ته گالمیشام

 

نه عزیز دیر یارین جانی

نه شیرین دیر یارین جانی

بنویس

کوچه لره سو سپ می شم

یار گلنده توز اولماسون ...

 

 

 

 

 

تو خیال کن شعر)


مادرم شعر بلندی گفته است

شعری که سرودنش بیست و چند سال طول کشیده

و هر روز

با کلمه ای
خود را ادامه می دهد

از صبر می گوید و

سایه ای بلند می شود

از دیوارها بالا می رود

و آفتاب را زیر چادرش می گیرد

و دستانش را بر گلوی ساعت ها می فشارد

تو تا چند تاب می آوری؟

 

از عشق می گوید

و در میانه ی برف و خاکستر
تابستان می شود

از من می گوید و

با تمام فرزندانش می گرید

 

من شعر کوتاهی گفته ام

شعری که بیست و چند سال دیر شروع شد

/ 100 نظر / 29 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رژانو

سلام شعرارو براتون خصوصی گذاشتم..ممنون از حضورتون[گل]

سارا

.. من می خواهم بیدار شوم در صبحی روشن بیدار شوم در سرزمینی دیگر که دیگر فریاد نشنوم ستم نبینم خار نباشم سکوتم را به بازی نگیرند و به خاطرش گناهکارم ندانند من می خواهم بیدار شوم و آن روز زیباترین ترانه ها را خواهم سرود ... [گل]

سید مهدی موسوی

سلام ممنونم از لطفت بی تعارف جایت خالی ست راستی من هم انشالله یوم الله 22 بهمن به روزم فعلا درگیر مجله هستم شماره 4 در راه است...

شوالیه

قبول دارم...خوندنش حوصله میخواد.

سعادت اردبیلی

سلام همزبان ..وهمدل صمیمی..خواندمت ...وچه توفیق وسعادت عظیمی که نصیبم گردید..سرشار از شور واحساس با تعابیری نو که اندیشه بزرگی در پشت کلمات آن حضور دارد.دست مریزاد وخسته نباشین..بی صبرانه دوباره هایتان را به انتظار می نشینم کلبه ما اگرچه لیاقت میزبانی شما را ندارد ولی جسارتا" ممنون می شم اگر از نقد ونظرات ارزشمندتان بی بهره ام نکنید[گل]

مریم

سر شما هم سلامت بانوی ما ...

احمد ابراهیمی پرگو

آيينه اي در برابر آيينه اي ديگر مي شود بي نهايت انعكاس بي تصويري و خلوت و عدم تصوير و برداشت شما از عدم، چه مي تواند باشد؟ ديگر چيزي در ميانه نمي ماند جز تنهايي.

محمد بديعي

نميدونم من جوگير شدم يا نوشته هات واقعا بي نهايت زيبا هستن،به هر حال از اينكه ميبينم يه آدمي هم سن خودم به اين با احساسي و تاثير گذاري مي نويسه واقعا خوشحالم،توي ياهو مسنجر به ليست دوستام اضافه كردمت،آدرس سايتمم برات گذاشتم،خوشحال ميشم از ديد آدمي مثل شما سنجيده بشه...

طوفان نوری

بسیار زیبا و سرشار از احساس بود...براتون آرزوی بهترینهارو دارم... در شبان غم تنهایی خویش عابد چشم سخنگوی توام من در این تاریکی من در این تیره شب جانفرسا زائر ظلمت گیسوی توام گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من گیسوان تو شب بی پایان جنگل عطرآلود شکن گیسوی تو موج دریای خیال کاش با زورق اندیشه شبی از شط گیسوی مواج تو من بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم کاش بر این شط مواج سیاه همه ی عمر سفر می کردم من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور گیسوان تو در اندیشه ی من گرم رقصی موزون کاشکی پنجه ی من در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست چشم من چشمه ی زاینده ی اشک گونه ام بستر رود کاشکی همچو حبابی بر آب در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود