کودکانه ها ۱

 

 


بسم الله الحق

سلام همسفر .. عزیزدل
بی مقدمه بگویم آنقدر قرار برایم نمانده که این چند سطر ِ تعارف ِ همیشه را تاب بیاورم
دلم برایتان تنگ ......
اینجا جمعمان جمع و دلمان گرفته از جای خالی شماست
سر سجاده نشسته ایم و به یادتان نمازی همان نزدیکیهای نماز عشق حواله ی آسمان می کنیم
به قول شیرین خودتان اهل عرش هم از لای پلک نیمه باز ماه بزممان را به تماشا نشسته اند
من و انار حضورتان، تسبیح یادگار و قرآن جلد مخمل سبز و دو سه نی قلم از خواب حافظ
چشممان هم که به خط خوردگیهای دست خطتان نشسته.
یادم هست وقتی می دادید گفتید: " معذرت بانو .. لرزید .. هرچه نوشتم لرزید.. دستها و خطها مثل دلها نیستند آخر، .. که هر چه بلرزند پشتشان به چیزی نگاهی قرص باشد .."
چشمانم را بسته ام و دارم لبخندتان را- وقتی این کلمات آشنا را می خوانید- پشت پلکهایتان نقاشی می کنم ..
تازگی ها کمی سرسنگین شده اید همسفر ..
گله نیست، به لرزش قلمتان قسم که گله نیست
گفتم، که نگویید دخترک بی حواس شده، دیگر دفعات پس و پیش شدن نفسها و قدمهایتان را از بر نمی کند
فهمیدم، ..
عزیزدل، نگهتان را می دزدید وقتی بغض به حرفتان می نشیند،
" می خواستم ناگفته هایم را بگویم، یا بغض می آمد سراغم یا نمی شد" ورد زبانتان شده این روزها ..
مگر همین شما نبودید که می گفتید ما کارمان از نگفتن و تعارف و خجالت گذشته، خیلی وقت است گذشته ...؟
گله نیست ... بگذریم ..
از خدا و دلم که پنهان نیست از شما چه پنهان، تازگی ها نقش صورتتان از خاطر خوابم پاک نمی شود
چند صباحی هست، صبحها که بیدار می شوم- به حکمتان به لبخند- به یاد می آورم باز مهمان لحظات رویا بوده اید .. مبهم و عزیز چون همیشه
اجازه؟ می شود بانویتان بپرسد با او چه کرده اید که از یادش نمی روید؟ .. حتی به رویا
هر چه کرده اید دستتان سبز سالار ، حالش چنان شده که .....
می خندند همسفر،
به کم حواسی های عاشقانه ام، به خلوتی های سحر و دل دل دم غروبم می خندند ..
البته حق هم دارند ها،
کسی تا به حال ........ گوشه ی چادرشان را ........
که بدانند آبان ماه، از چه گونه هایم اینهمه تابستان است
کسی تا به حال برایشان ننوشته، نخوانده به سفارش :" صبح ها که برمی خیزید زودتر از همیشه ی ما، کمی بخندید بانو ... بگزارید لبخندتان را به خواب ببینیم ... قند آب می شود در دلمان .... می دانید ... آخر ... شما ... قشنگ ... می خندید .......
باز چشمانم را بسته ام، دارید می خندید، نه؟
باز حرفهای من، دلتنگی هایم که پایان ندارند به درازا کشید
دخترک پرحرفتان باز پرچانگی .....
به گزیده گویی های بی پایانتان ببخشید
دلش برای نوشتن تنگ ....
مثل شما

بانو.. همسفرتان .. همیشه .. دخترکتان
اصلا هر چه شما بگویید

1/2/ پاییز

/ 34 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حامد

سلام بانو ... پاييز که گذشت برای ما... يادش که نمی گذرد... اما ...

قاصدك سوخته

راستی بانوان ارديبهشتی در زمستان چه می کنند ؟ برای بهار نامه های کودکانه می نويسند ؟!

jeyran

تو ... تو چه کرده ای که از يادم نمی روی ؟... دير آمدی درست ... پرستارِ پروانه و ارغوان بودی درست ... اما از من و اين اندوه پر سينه بيخبر چرا ؟

یه رهگذر

سلام دستت درد نکنه ...یاد فیلم رخشان بنی اعتماد افتادم ......یه چیز بگم ناراحت نمی شی؟ ببخشین ها خیلی خوب بود اما کم گوی و گزیده گوی چون در............آسمون دلت آبی باشه

پژواك

درود بر شما ... پس از مدتي باز فرصتي دست داد كه نوشته هاي سراي شما را بخوانم ... زيبا بود ... البته نوشته هاي شما تا حدودي به نوشته ها و سروده هاي سيد علي صالحي شباهت دارد ... نمي دانم كه آيا از ايشان تاثير گرفته ايد يا نه .... به هر حال ... باز هم مي گويم زيبا بود ... آرزومند آرزوهاي شما هستم ... تا ديداري و مجالي ديگر ... بدرود ... پژواك

مژگان بانو

سلام بانوی ارديبهشتی! احوال شما؟ من برای بانوانی که ارديبهشت رشته ی اتصال قلبی مان نيست هم کلی پيام می نويسم چه رسد به يک بانيو ارديبهشتی ديگر که اينهمه زيبا هم می نويسد. اگر در سر زدن تاخير شد دو دليل بيشتر نداشت اول گرفتاری های بی اندازه ای که برای خودم درست کرده ام و دوم ترس از بسته بودن در خانه و شکستن سر... جز اينها خدمت شما ارادت دارم بانوی گرامی. زنده باشی و حال و هوای ارديبهشتی ات حتی در اين چله ی زمستانی نيز مستدام باشد.

نعيمه

سلام.من عروسک خيمه شب بازی هستم.ميخواهند مرا به جايی ببرند که کارگردانی مرا ببيندو..بپسندد و يک عمر زندگی مرا به بازی بگيرد!من يک عروسک خيمه شب بازی هستم لباس های زيبا به تنم ميکنندومرا با دستان الوده خود به بازی ميگيرند....کمکم کنيد.نخها را ..بندها را..طنابها را قیچی کنید. کسی چاقو ندارد؟؟؟ قیچی سالهاست که ساخته نمی شود!!! و من يک عروسک خيمه شب بازی هستم با بندهايی که نه پاره ميشوند..نه بريده ميشوند ونه میپوسند. من هيچ لباس مندرسی ندارم که بر تن کنم..لبخند را بر صورتم ارايش کرده اند کاش با اشک شسته ميشد...اين اولين اجرای من است کاش اخرين اجرا باشد.........کاش اخرين باشد.دعا کنيد هم نفسان.دعا کنيد......

مريم

سلام بانوی ارديبهشت که من نيز از آن ارديبهشتم... بار ها اينجا امده ام راستی چرا ديگر نمی نويسيد خيلی وقت است که ننوشته ايد نوشته هايات زيباست من نوشته های بانو را دوست دارم ادامه اش بده

ehsan calcio

سلام خوبيد؟ ببخشيد که مدتی به شما ير نزدم، با اجازه برم چند تا پست اخير رو بخونم. موفق باشيد و آتزوری

younas

ببينم نفيسه خانوم توهم حوصله نداری ديگه بنويسی يعنی يه جورايی نوشتن برات سخت شده؟