من اعتراف میکنم پس هستم

 

 

1)

مرد

معنی این کلمه را نمی فهمید

برای خودش سالها زندگی کرد

با سیگار و ناخنهای جویده

و پیاله ای توی چشمهای سیاهش

که می توانست تظاهرات خونینی به راه بیندازد

مردم بریزند توی کوچه ها

و بعد از سرازیری خیابان کنار رودخانه بغلتند سمت میدان شهر

کفاشی ها بسته باشد و بازار روسری ها باز باز

هی باد بیاید و توی این شلوغی لای پرچم ها و پارچه ها بپیچد

همه چیز از همه جا رو به آسمان بلند باشد

پرچم های کاغذی و فریادهای خش دار و سرشانه های مغرور

همه در پی هم هی بروند

و یک نفرایستاده باشد و از توی پیاده رو تماشایش کند

و آن یک نفر سالهاست که منم

افسوس

که معنی این کلمه را نمی فهمید

مرد

 

 

 

2)

دیگر هیچ چیز رنگ و بوی سابق را ندارد

نه خرما و سبزی و شوله زرد های نذری

نه چادرهای سفید و ربنای عزیز و اذان

دکترت که بگوید روزه ممنوع حس میکنی از توی گردونه پرتت کرده اند بیرون

تا وقتی توی دل ماجرا باشی نمی فهمی

هی تب و تاب تشنگی و جزء های نخوانده و سفره افطار

هی تب و تاب هیچ و پوچ

یاد هشت نه سالگی ام می افتم

آخ که هشت نه سالگی آدم را نابود میکند

یاد حاجی آقای سپیدو ترو تمیزم که دیابت داشت با ریش های شانه کرده ی بلند و دست و پاهای فربه بلورو چشمهای روشنی که از پشت ذره بین یک جور دیگر بودند

همه چیز یک جور دیگر بود

مصحف و سجاده و تسبیحش که توی کمد است آنوقتها یک جور دیگر بود

همین قالیچه ی ابریشمی که انداخته ام توی اتاقم آنروزها که توی ایوان بود و پشتی بود و پشت به پشت حاجی آقا، یک جور دیگر بود

رنگ و بوی عجیب و عزیزی داشت

این گردونه دارد می چرخد و هر روز خیلی چیزها را پرت میکند بیرون

تو نفر قبلی بودی

 

 

 

3)
خدا را شکر که برای هر چیز دو جنس و دو رو و دو قطب آفرید

این افسردگی ما هم با همین دو قطب سرپا نگه مان داشته

هی می افتد روی دنده ی مثبت و گلویمان را و جیبمان را خالی میکند

هی می افتد روی دنده ی منفی و بسته ی قرصهایمان را

روی دنده ی منفی بودم که رفتیم کندلوس

یک روستایی وسط جنگلهای یک کوه بلند

شب توی ایوان رو به یک عالم کوه بزرگ سبز و صدای خنده های روباه ها و هوهوی باد، لای اشکهای بی اختیار و تلخ خودم خوابیدم

لای فکرهای سیاه "ازین به بعد" و "آخرش که چی" و "اصلا چرا به دنیا.. " و "تف بیاید به ذات هرچی .." و اینها

حالا بیا و خیال کن

صبح شده انگار که چشمهایت را باز میکنی و یک جور سفیدی عظیم میبینی که تا روی انگشتهای پاهایت آمده و روی همه چیز نشسته

کوری ساراماگو نیست

حتی سپیده ی صبح و نور شدید هم نیست

خیس است و سبک

تا توی گلوی آدم را میگیرد این مه

صورت نشسته می دوی توی باغ و ..

خیال کن!

روی همه ی تارعنکبوت ها دانه دانه شبنم نشسته باشد

روی سقف خانه ی همه ی حلزون ها را دستمال مرطوب کشیده باشند

دستمال خیلی مرطوب

روی دنده ی مثبت بودم وقتی نشستم روی سقف ماشین و با دخترها زدیم به جنگل های حیرت و زرشک دره

آدم دیگر به چشمهایش راضی نمیشود

هی لنز عوض میکند

هی تله را برمیداری و عقابها را نشانه میروی که شیرجه میروند توی دره ی روبرو

هی قارچهای زرد و قرمز را میبری زیر ماکروی لرزان از هیجانت

و دلت وایدترین لنز دنیا را میخواهد وقتی که می رسی به یک پهنه ی وسیع از درختهایی که دارند توی نور درخشان غروب به بدنهای کشیده و شفاف همدیگر نگاه میکنند

و سرهایشان را با موهای سیاه و انبوهشان توی هم برده اند

توی سکوت سنگینی که نیست

عمو نبی بود که می گفت اگر توی این جنگل گوشهایت نگیرد، از صدا و همهمه ی موجودات ناپیدا و ریز و درشتش دیوانه می شوی

دیوانه می شوی

خیال کن توی این جاده های باریک و بلند و تاریک، ماشین از وهم سایه های پشت درختان با سرعت بگریزد و تو روی سقف دستهایت را از هم باز کرده باشی و چشمهایت را بسته باشی

دیوانه می شوی و این دیوانگی را با خودت می کشی می آوری توی جاده ی چالوس و بعد می کشی می آوری تا توی اتاق خودت

حالا خیال کن

اگر داری خیال میکنی انقدرها هست که اینهمه کش بیاید شهر خودت را و دنیای خودت را نشناخته ای

یک روز جمع می کنم همه چیزم را توی کوله ام

چشمهایم را میبندم و میروم

کاش کسی پشت سرم آب نریزد

 

 

 

4)

خودت را بگذار جای من

چسبیده باشی به چارچوب تختت

نه بیایی نه بروی

نه هایی و نه هویی

نه اثری و نه سودی

بعد یک روز بزند و از گردش دوران و روزگار -چشم حسودان کور و گوش شیاطین کر- یک تکانکی بخوری که انگار کن نسیمی سر ظهری برگی را از هزاران برگ یک درخت بزرگ لرزانده باشد مثلا

آنوقت یکی پیدا شود-هرکی- که زل بزند توی چشمهایت و به تو- خودت را هنوز جای من نگه دار- به تو بگوید آرام باش ..

آرام؟

آدم باتوم سنگین بخورد، مشت سنگین بخورد، گرز سنگین بخورد!،

اما حرف سنگین که به خوردت میدهند ...

دهان برایمان نگذاشته اند دیگر

بگذریم

 

 

 

5)
افغانستان شرایط رومی و زنگی ما را ندارد

فرق چندانی بین عبدالله و کرزای نیست

حالا دیگر این چیزها را از بر شده ایم

شور و شوق مصنوعی روی لبهای افغان ها هیچ کس را گول نمیزند

بادی که نیست پرچم های آبی را نمی لرزاند

زنها توی آن چاروقهای بلند آبی دهن کجی بزرگی هستند به واژه دموکراسی، دولت، انتخابات

وقتی میتینگ ها را جای باتوم با موشک بهم بریزند

وقتی طالب ها برای انتخاب نشدن کسی اسلحه زمین بگذارند

معلوم است

تفنگ ها هنوز حرف اول و آخر را می زنند
.

.

.

درد را هرجای دنیا از هر طرف بنویسی همان درد است

 

 

 

۶)

اولین افطار بی صدای ربنای شجریان ...

  

٧)
کارگاه های بی نمک یکشنبه های ما هنوز به پاست

حالا به خاطر ماه رمضان رفته ایم روی ساعت سه عصر

اینکه میگویم بی نمک شاید به خاطر گرما و حوصله پژمرده ی خودم باشد

که اگر همین دو سه ساعت نبود از توی اتاقم بیرون نمی آمدم که .. نمی آیم

بعد از مدتها یک غزلی هست که مثل همان قضیه ی قند شکسته ی خانگی و چای دانشکده تعارفش میکنم به برادر عزیزم سید احمد حسینی که آزاده ی جنگ اینروزهای ما بود و محسن روح الامینی که انگار خودم باشم

 

سوغاتی تلخ عمو زنجیربافم را

خوردم / به سلولی که با زنجیر نافم را ...


خوردم به لب یک مشت حرف تیغتر از تو

هی خون و دندان می کند پرتر غلافم را


هی زیر و روی کوچه ها را سرو می بافم

حتی اگر در خون بغلتانی کلافم را

 

در من کسی با نفرتت بیدار می ماند

آن شب که "عین" تو بگویم "شین" و "قاف"م را

 

آن شب تو را گوساله تر تقدیس خواهم کرد

وقتی هزاران موج اخبار گزافم را ...

 

می ایستم با چشمهایم رو به چشمانت

تف میکنم توی دهانت.. اعترافم را

 

 

 

 

 

پی نوشت)

این پایین نوشته است جشنواره دفاع مقدس

انگار داغ میگذارند روی جگر آدم

کلمه ها را تک تک نگاه کن

دفاع

مقدس

جشنواره

هی توی دلم میگویم شرحانی و شرحه شرحه می شود دلم انگار

فردا برای بچه هایمان چطور بگوییم که آنهایی که گله را از زیر دندان گرگها کشیدند بیرون و دادند دست قصابها ..

خسته ام برادر من فرمانده من عزیز من

خیلی خسته ام

 

 

 

/ 84 نظر / 32 بازدید
نمایش نظرات قبلی
انجمن ادبی خط فاصله

با عرض پوزش تاریخ همایش حافظ از 20/07/88 به تاریخ 19/07/88 تغیر کرده است. همایش حافظ به سخنرانی دکتر سلاجقه در باب پدیدار شناسی زمان در شعر حافظ خواهد بود. خط فاصله منتظر شماست...

مازیار

برای خانوم نفیسه علوی عزیز 1-این را کسی می نویسد که مدت هاست از ادب بویی نبرده و هر کس هم که این را می گوید به حق می گوید.که اگر کسی روزی کسی آمد و گفت مازیار نامی به من هتاکی کرده راست می گوید.که اگر کسی گفت:این خیره سر با کلام سخیفش مرا رنجانده درست می گوید.این را کسی می نویسد که مدت هاست در منظر خیلی از دوستان نمادی از بد اخلاقی یا بهتر است بگویم بی اخلاقی شده.آری آن ها راست می گویند تمامشان راست می گویند و من اعتراف می کنم به توهین به انها.به رنجاندن انها و به بی احترامی به آنها.و همین آدم در این لحظه می خواهد برای کسانی نامه بنویسد که به آنها ایمان و ارادت قلبی دارد.آن هم نه با قلبی سالم بلکه با قلبی شکسته و هزار پاره.تا ثابت کند اگر پای چنین آدم هایی وسط باشد چقدر قلمش به ادب و نزاکت می چرخد.من برای شما وسید محمد پور موسوی می نویسم. 2-برای شما و سیدی که نگاهتان غمتان و حسرت هایتان هر کدام خنجری است بر قلب من که من می دانم آن نگاه چه می گوید.آن نگاه با من حرف می زند.با من از دو کوهه و خاکریز و امام می گوید.با من از گلوله و صدای موشک می گوید.با من از چفیه و پلاک و استخوان می گوید.با من تمام این ها ر

مازیار

شرمنده برای این نامه ناقص.همین

وحید

هیچ کس اشکی برای ما نریخت ، هر که با ما بود از ما می گریخت ، چند روزی هست حالم دیدنیست ، حال من از این و آن پرسیدنیست ، گاه بر روی زمین زل می زنم ، گاه بر حافظ تفاءل می زنم ، حافظ فالم را گرفت ، یک غزل آمد که حالم را گرفت ، ما ز یاران چشم یاری داشتیم ، خود غلط بود آنچه می پنداشتیم . سلام وبلاگ قشنگی داری موفق باشی به وبلاگ من هم سری بزن[بوسه][گل]

مازیار

ادامه نامه:به من تمام این ها را می گویند و من درد می کشم و من با تمام وجود حس می کنم:(من خیبری ام یعنی چه) 3-و درود بر این سید بزرگ سیدی که این روزها فقط درد و دل با او و بوفه نشینی با او حال مرا خوب می کند.وقتی که در انتظار رفیق باشی وقتی که دلت با تمام وجود برای رفیقت تنگ شود آن وقت مزه شیرین رفاقت را زیر زبانت حس می کنی.راستش را بگویم فقط با سید حال من خوب است این روزها.طعم خوب رفاقت با سید یعنی همین.پس این بیت که این روزها ورد زبانم شده تقدیم به سید:(ای سید خوبان نظری سوی گدا کن/رحمی به من خسته دل بی سرو پا کن).

مازیار

4-و این آخرین بند تقدیم به صاحب این وبلاگ که عقیده اش نه در زبانش که در حجابش و نه در افراطش که در مصمم بودنش جاری است.که هر لحظه جوشش اراده در رد نگاهش پیداست.و این اراده در قلبش وجود دارد نه در زبان یا حتی مغز که این عین پاکی است. موخره:هر چقدر هم بد باشم آنی نیستم که خیلی ها فکر می کنند.من نه یک موجود استثنایی که یک آدمم.و دست بر قضا قلب کوچکی هم دارم.به خاطر همین قلب کوچک و صداقت زیادی و زبان سرخ خیلی وقت است سر سبزم بر باد است.

سینا

خیلی زیبا بود زیبا و هوشمندانه مورد 1،2 و 5 دلنشین‌تر[گل]

رضا كه امير شد ه ب و د كه ن م ي خواست هيچ كس باشد

معتاد شده ام خانم به درد زهرماري خماري چشم هايت اعتياد دارم كه هر روز صبح بيدار نميشوم كه "شب" با شبي كه نور دارد و صبح ميشناسيش فرقي ندارد ماهيچه هايم تير ميكشند همه يكنفس خماري چشمهات خانوم خماري چشمهات! شوخي كه نيست! يك گله سگ قهوه اي گله گله سگ قهوه اي از توي چشمهات زل ميكنند حمله توي رگ هام سگلرزه قدم ميزند معتاد شده ام شوخي كه نيست! سلام نفيس تولدم بود سيزده روز پيش حالا با يك نوزاد سيزده روزه كه معتاد شده ناهار ميخوري؟

غزاله

متن زیبایی بود و موسیقی متن هم همینطور